دستگیری از ضعیفان
یکروز سید حمید رضا به همراه یکی دیگر از دوستانش در راه رفتن به مدرسه بودند که می بینید یک فرد نابینا و فقیری کنار خیابان نشسته است . حمید رضا به همراه خود 2 تومان داشته و آن را روی دستمال آن مرد می گذارد و از آنجا می رود . بعد دوستش وقتی از کنار آن مرد رد شده پولهای او را برمی دارد و به حمید نشان می دهد حمید به او می گوید : چرا این کار را کردی ؟ دوستش می گوید:" ولش کن او که کوره نمی بینه ."حمیدبه او می گوید:"ولی تو که کور نیستی خیلی کار اشتباهی کردی ." دوستش باز دوباره می گوید :"ولش کن مردم دوباره برایش پول می ریزند. " حمید می گوید :" تو هر چه بخواهی من به تو می دهم . به اندازه همان پولی که برداشتی به می دهم . ولی الان همراهم نیست . بیا این کیف من مال تو "و آن پسر با التماس و درخواست زیاد پول را سر جایش می گذارد و حمید رض می گوید :" تو دیگر دوست من نیستی و از فردا دیگر حق نداری با من راه بروی . "
ثبت دیدگاه