معجزات جنگ
یک شب رضا را فرستادم که برود و از مغازه مقدارى خرید کند یک دفعه دیدم صداى فریاد بچهها در داخل کوچه بلند شد دویدم رفتم ببینم چه خبر است دیدم محمد رضت از یک بام منزل 6 مترى افتاده و بى هوش است گفتم مادر جان من تو را فرستادم که بروى به مغازه نه اینکه بروید روى بام بلافاصله او را به بیمارستان منتقل کردیم و به هوش آمد بعد از چند روز از بیمارستان ترخیص شد و زمانى که محمد رضا به شهادت رسید این حادثه در ذهنم مرور شد و با خودم گفتم خداوند او را براى شهادت خلق کرده بود.
ثبت دیدگاه