خاطرات جنگی
به روایت از دادمندان : به خاطر دارم هنگامیکه محمد ابراهیم به جبهه رفت روحیه بسیار خوبی داشت و خیلی خوشحال بود بعد از مدتی که از رفتنش گذشت به مرخصی آمد و کمی لاغر شده بود به او گفتم پسرم چرا این قدر لاغر شده ای؟ گفت مادر جایی بودیم که کردها همه راه ها را بر روی ما بسته بودند و آب و غذا و دیگر امکانات به سختی به دست ما می رسید.
ثبت دیدگاه