خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از معصومه خشتی : هنگامی که غلامرضا در جبهه بود، فرزندش به دنیا آمد. روز هفتم رسم است که مادر و فرزند را به حمام می برند. ما هم این کار را کردیم. آن شب خیلی دلم یاد فرزندم غلامرضا را کرد. در خواب دیدم درخت توت قرمزی که درب خانه مان است را از ریشه در آوردم. ناگهان دلم خواست که از توتها بخورم تا دست به توت زدم حالت خون داشت . به فکر فرو رفتم . در همین حال دختر شهید که تازه به دنیا آمده بود از خواب بیدار شد و گریه می کرد. تا او را بغل کردم از زبانم در رفت که بابت می آید. از خواب بیدار شدم. چند روز بعد جنازه شهید را آوردند وقتی دست به جنازه او زدم دستم پر خون شد. در همان لحظه به یاد خوابم افتادم که وقتی دست به توت قرمز زدم دستم پر خون شد.
ثبت دیدگاه