آخرین وداع با خانواده
یادم است قبل از آخرین اعزام مهدی به جبهه، ایشان پیش من آمد من هم همراه آقای فتاحی مشغول نگارش خاطراتی از شهدا بودم آقای فتاحی خاطره را می خواند و من می نوشتم در همان حال آقای حشمتی فر وارد شد و گفت عازم جبهه هستم برای خداحافظی آمده ام، من همانطور که سرم پائین بود گفتم خداحافظ و سپس همان سفارش همیشگی ام را به او کردم گفتم آقای حشمتی فر آن دنیا رفتی از ما یادت نرود، دست ما را هم بگیر. پس از چند لحظه که فکر می کردم مهدی رفته است احساس کردم هنوز او همان جا ایستاده است. سرم را که بالا آوردم دیدم همانطور ایستاده و مرا نگاه می کند گفتم مهدی چرا ایستاده ای، مگر نمی خواهی بروی گفت می خواهم با شما خداحافظی کنم تا این حرف را زد دیگر کاملاً برایم روشن شد که این بار آخری است که او را می بینم بلند شدم و او را در آغوش گرفتم سپس روبوسی کردیم می دانستم به خود او هم الهام شده است که شهادتش نزدیک است و لحظه به لحظه به خدا نزدیکتر می شود.
ثبت دیدگاه