شناسه: 313017

عشق به جهاد

یادم است یکبار آقای حشمتی فر قصد داشت از جبهه به سبزوار برود گفتم برای چه می خواهی به سبزوار بروی؟ گفت تصمیم ازدواج دارم خلاصه ایشان رفت و پس از مدتی بازگشت وقتی ایشان را دیدم گفتم چه شد؟ گفت با خانواده ام به خواستگاری دختر مورد نظر رفتیم آنجا پس از صحبتهای اولیه ای که صورت گرفت با یکدیگر به توافق رسیدیم من نیز وضعیت خود و علاقه ام به جبهه را بیان کردم، درآخر کار دختری که قرار بود همسرم شود گفت من خواسته ای از شما دارم گفتم بگوئید: دختر گفت با توجه به اینکه شما مدتی از عمر خود را در جبهه های جنگ گذراندیده اید و به طوری دین خود را نسبت به کشور و جبهه ادا کرده اید از شما می خواهم پس از ازدواج دیگر عازم منطقه نشوید و به زندگی خود برسید. تا این حر را شنیدم بلند شدم و به خانواده ام گفتم بلند شوید برویم، من همسری را که می گوید به جبهه نرو نمی خواهم من هنوز دین خود را ادا نکرده ام و سپس از منزل آنها خارج شدم. اینطور از صحبتهای مهدی متوجه شدم او پس از شنیدن حرفهای دختر، حتی در مقام توجیه در جبهه بودنش برنیامده است و با حالت تشر از خانواده اش خواسته است که آن خانه را ترک کنندو این از علاقه شدید مهدی به جبهه و جنگ خبر می دهد، راهی که او آن را تا آخر ادامه داد و در پایان نیز مزدش را که همان شهادت بود گرفت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه