شناسه: 313028

بدون عنوان

یادم است یکبار مهدی به من گفت قصد دارم به سبزوار بروم و ازدواج کنم پس از مدتی مهدی به جبهه بازگشت گفت برای خواستگاری به سبزوار رفتم. آنجا به خواستگاری یکی از دانشجویان همکلاسیم رفتم پس از صحبتهای اولیه پدر عروس از من پرسید خوب حالا جناب حشمتی فر شما که برای خواستگاری دختر من آمده اید بفرمائید شغلتان چه است و در حال حاضر به چه کاری مشغول هستید؟ گفتم شغلم جهاد است. من یک جهادگرم و در حال حاضر در جبهه هستم سپس پدر عروس دوباره پرسید تصمیم دارید در جهاد باقی بمانید یا نه دنبال کار بهتری هستید؟ مهدی آن زمان هنوز کار سپاهش تمام نشده بود گفتم بله تصمیم دارم در جهاد بمانم و به کارم نیز افتخار می کنم وقتی این حرف را زدم پدر عروس گفت آقای حشمتی فر من به کسی که صبح نان و پنیر بخورد، ظهر نان و پنیر بخورد و شب نیز نان و پنیر بخورد دختر نمی دهم، شرایط زندگی ما با شرایط زندگی شما متفاوت است. منظور پدر عروس این بود که برای تو مهم نیست که با چه شرایطی زندگی می کنی، نان خالی هم اگر بخوری برایت مهم نیست. خلاصه جواب منفی به من دادند. به مهدی گفتم خوب حالا نتیجه ازدواجت چه شد؟ مهدی گفت دیگر قصد ازدواج ندارم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه