شناسه: 313029

بدون عنولن

یکبار مهدی برایم تعریف می کرد یکشب همراه رضا صادقی به آن طرف سوسنگرد، بعد از پل که در اختیار عراقی ها بود رفتیم با تیربار پی ام پی شروع به تیراندازی کردیم. گفتم رضا اینقدر عراق گلوله روی سر بچه ها می ریزد فکر کنم وقتی بازگردیم اکثراً شهید شده اند وقتی این حرف را زدم رضا رفت هنگامی که بازگشت گفت مهدی هنوز تو زنده ای؟ گفتم آره چطور مگر قرار نبود زنده باشم؟ دوستم گفت خودم دیدم عراق اینقدر توپ و گلوله و خمپاره در این منطقه ریخت که دیگر فکر نمی کردم تو را سالم ببینم و زنده باشی، تعجب می کنم که هنوز دراین معرکه جان داریو سپس با یکدیگر بازگشتیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه