شناسه: 313030

بدون عنوان

اولین اعزام ما ابتدای سال 60 از طریق جهاد سازندگی شهرستان سبزوار بود. آن زمان گروههای مختلفی که به جبهه اعزام می شدند افراد داوطلبی که می خواستند به جبهه بروند را با خود می بردند از جمله ی آن افراد که تعدادی از نیروهای جهاد سبزوار را قرار بود به جبهه ببرد مهدی حشمتی فر بود. حشمتی فر در آن زمان مسئولیتگروه اخلاص را که از نیروهای سبزوار بودند و در سوسنگرد مستقربودند بعهده داشت من هم ابتدای تابستان سال 60 به عنوان فردی که قرار بود به جبهه برود و در گروه اخلاص خدمت کند به اتفاق آقایحشمتی فر به سمت جبهه حرکت کردیم هنوز نیم ساعتی بیشتر از حرکت ماشین نگذشته بود که دیدم مهدی حشمتی فر از حفظ دارد دعای توسل را می خواند. ادعیه ی دیگر نیز ایشان خواندند. برای من که درکنار ایشان نشسته بودم تعجب آور بود که چطور توانسته بود دعای توسل و دیگر ادعیه را حفظ کرده و بخواند دقیقاً‌صبح ساعت 7 روز 7 تیر ماشین ما به میدان راه آهن تهران رسید بچه ها رفتند و روزنامه ای خریدند و آمدند وقتی چشم ما به روزنامه افتاد دیدیم با تیتر درشتی نوشته است بهشتی و 72 تن از یارانش به شهادت رسیدند با دیدن این نوشته هفت هشت نفری که بودیم بلند بلند شروع به گریه کردیم در میان گریه ها صدای حشمتی فر از دیگران بلند تر بود و بی تابی بیشتری می کرد زیرا شناختی که از ایشان از آیت الله بهشتی داشت بیشتر از ما بود دیدن این صحنه ها باعث شد که حشمتی فر در دل من جای خاصی باز کند بالاخره از تهران به سمت اهواز حرکت کردیم به اهواز هم که رسیدیم ه مقری که در سوسنگرد بود رفتیم و در آنجا استقرار پیدا کردیم و از آن تاریخ با همدیگر بودیم تا این که بعد از مدتی به اتفاق حشمتی فر به گروه جنگ های نامنظم پیوستیم و مدتی را در آنجا بودیم تا این که بحث شکل گیری یگانهای سپاه و بسیج مطرح شد و ایشان به عنوان فرمانده گردان امام علی(ع) انتخاب شدند و با ایشان تا لحظه ی شهادت در کنار هم بودیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه