شناسه: 313046

بدون موضوع

یادم است که یکبار برادرم قصد ازدواج با دختر دانشجویی داشت روزی که می خواستیم به خواستگاری دختر مورد نظر برویم هنگام رفتن مهدی را دیدم که لباس پاسداری را پوشیده است. گفتم مهدی لباست را عوض کن می خواهیم به خواستگاری برویم گفت نه می خواهم دختر خانم ببیند که من سپاهی هستم و اگر مرا قبول کرد با همین لباس پاسداری قبول کند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه