بدون موضوع
یادم است که یکبار برادرم قصد ازدواج با دختر دانشجویی داشت روزی که می خواستیم به خواستگاری دختر مورد نظر برویم هنگام رفتن مهدی را دیدم که لباس پاسداری را پوشیده است. گفتم مهدی لباست را عوض کن می خواهیم به خواستگاری برویم گفت نه می خواهم دختر خانم ببیند که من سپاهی هستم و اگر مرا قبول کرد با همین لباس پاسداری قبول کند.
ثبت دیدگاه