خاطرات سياسي
راوی محمد کلوخ طالبی : شب احیاء نوزدهم ماه مبارک رمضان بود و ما برای عزاداری به منزل پدرم رفته بودیم آنجا دیدم بین مهدی و پدر و مادرم کمی بحث به وجود آمده است. جریان را سؤال کردم فهمیدم که مهدی تعدادی اعلامیه تهیه کرده و قصد توزیع آنها را بین مردم دار.د همسرم رو به مهدی کرد و گفت: مهدی جان حرف پدر و مادرت را گوش کن آنها خیر و صلاح تورا می خواهند. با گفتن این حرف مهدی رو به همسرم کرد و گفت: شما چرا دیگر این حرفها را می زنید از شما دیگر توقع نداشتم و سپس با حالت قهر منزل را ترک کرد. همسرم بعد از چند دقیقه ای وقتی دید مهدی بازنگشت به قصد یافتن مهدی از خانه خارج شد و ما نیز در خانه ماندیم. همسرم برایم تعریف می کرد: پس از مقداری جستجو مهدی را جلوی مسجد صاحب الامر پیدا کرده ام به سویش رفتم دیدم که مهدی در حال گریه کردن است، دستی به سر او کشیدم و گفتم مهدی جان یک وقت فکر نکنی که می خواستم تورا امر و نهی کنم، اگر چیزی گفتم فقط از باب نصیحت بود دوست ندارم که از من دلگیر باشی. سپس دستم را به سویش دراز کردم و او نیز دستم را به گرمی فشرد و لبخندی از رضایت بر لبانش جاری شد.
ثبت دیدگاه