شناسه: 314135

غيرت و تعصب ديني

راوی خورشید پروانه: زمانی که من با پسر دایی ام عبد الله جلیلی ازدواج کردم ایشان می خواستند به جبهه بروند و من هم معلم نهضت بودم. یک روز که از کلاس نهضت تعطیل شدم و به خانه آمدم دیدم ایشان در خانه نشسته است و کمی ناراحت بود گفتم:چه شده عبد الله گفت: بیا اینجا بنشین می خواهم درباره ی مساله با شما صببت کنم گفت: از اینکه شما معلم نهضت هستید و کارمند طاغوت هستید ناراحتم از شما می خواهم دیگر نروید و استعفا بدهید. شما هر چه پول بخواهید با رنج و زحمت برایتان فراهم می کنم ولی دیگر به نهضت نروید من هم قبول کردم و خواسته ایشان را برآورده کردم و دیگر به نهضت نرفتم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه