خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی خورشید پروانه: بعد از اینکه عبدا... به شهادت رسید با خود گفتم خدایا آیا می شود من این شهید را جزء شهدای صدر اسلام که حسین گونه شهید شدند قرار دهم و خودم را جزء خانواده شهید قرار دهم یا اینکه نه ، یک حمله ناخودآگاه پیش آمد و ایشان برای دفاع از کشور به جبهه رفتند و هدف تیر دشمن قرار گرفتند و دولت هم نام شهید روی آنها گذاشت تا ما ساکت شویم . چون ما شیعیان وقتی نام امام حسین (ع) می آید آرام می شویم . آیا به همین دلیل بوده است . یک شب خواب دیدم تزدیک اذان صبح کسی در می زند . بلند شدم و در را باز کردم دیدم که عبدا... آمده است . سلام کرد و من هم جواب سلامش را دادم . گفتم : تو اینجا چه کار می کنی ؟ مگر شهید نشدی ؟ گفت : چرا . آمده ام بچه ها را ببینم . گفتم : اجازه نمی دهم آنها را ببینی تا نگویی برای چه آمده ای اجازه نمی دهم . بچه ها خیلی بهانه شما را می گیرند . اگر می خواهی فقط آنها را ببینی و سپس برگردی اجازه نمی دهم . تازه ساکت شان کردم می خواهی دوباره بهانه هایشان شروع شود . خیلی اصرار کردم تا دلیل آمدنش را بگوید . شهید فرمود : حالا که اجبارم می کنی مجبورم بگویم . گفت : هیچ می دانی ما اکنون کجا هستیم ؟ گفتم : نه ولی می خواهم بدانم . ما هفت نفر نزد آقا موسی بن جعفر هستیم . حالا هم آقا به من فرمود برو بچه هایت را ببین و زود برگرد . تا این حرف را شنیدم فوراً رفتم و بچه ها را آوردم و به بغلش دادم . بچه ها از خوشحالی پدر می خندیدند و شهید هم به آنها لبخند می زد . در همین حین بود که از خواب بیدار شدم . در یک لحظه فکر کردم چهره شهید جلوی چشمانم است . بعد از آن دیگر خودم را جزء خانواده های شهداء صدر اسلام قرار دادم .
ثبت دیدگاه