زندگي مشترک
راوی بتول باقرپور: به یاد دارم اول نمی خواستیم برای فرزند شهیدم کمال جانفزا زن بگیریم و می گفتیم : بگذار اول برادر بزرگترت زن بگیرد بعداٌ برای شما هم زن می گیریم . اما ایشان خیلی ناراحت شد و گفت : من شهیدم ، من می روم و شهید می شوم و دیگر نمی توانم صاحب اولاد شوم و شما هم دیگر نوه نداری. گفتم : شاید زنت بچه نیاورد . گفت : نه من یقین دارم که زنم بچه دار می شود و می خواهم اسمش را هم حجت بگذارم . به هر حال ما برای شهید به خواستگاری رفتیم و دختری را که انتخاب کرده بود برایش گرفتیم . وقتی شهید به خانه می آمد به عنوان شوخی به خواهر و برادرهای دیگرش می گفت : بیچاره ها بچه های شما همه دخترند اما بچه من پسر است و اسمش را هم حجت می گذارم و یکی از این دخترهای شما را برایش خواستگاری می کنم. من گفتم : مادر این حرف ها را نزن شاید اتفاق نیفتاد و تو صاحب فرزندی نشدی . گفت : نه من حتماٌ صاحب فرزند پسر می شوم و همان گونه هم شد.
ثبت دیدگاه