شناسه: 314455

عشق به جهاد

راوی بتول باقرپور: به خاطر دارم زمانیکه فرزند شهیدم کمال می خواست به جبهه اعزام شود به منزل ما آمد وگفت: مادرجان ، می خواهم به جبهه بروم. من گفتم: چرا به جبهه می روی ، پیش خانواده ات بمان. او دیگرحرفی نزد تا اینکه وقتی شب پدرش به خانه آمد موضوع جبهه رفتن را با پدرش درمیان گذاشت وپدرش هم گفت: برو بابا جان. انشاءا... عاقبت بخیرشوی. فردای آنروزهنگامیکه می خواست به جبهه برود من وهمسرش ، پشت سرش گریه کردیم وآب پاشیدیم. با اتوبوس به مشهد رفت. نزدیکی های آخرشب بود که دیدم درمنزل ما را می زنند. گفتم: کیه ، جواب نداد. آن موقع من وهمسرش جلوی دردویدیم وتا در را بازکردیم کمال است ، جلو رفتم که ببوسمش ، مرا به بغل خانمش هل داد وگفت: شما دو تا ، برایم گریه کردید وپشت سرم آب پاشیدید ونگذاشتید من به جبهه بروم وبرگشتم. بعد به طرف پدرش رفت و او را بوسید و گفت: پدر شما عجب دلی دارید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه