شناسه: 315226

نظافت و وضع ظاهري

راوی مهین کاظم : به خاطر دارم اوایل جنگ بود و ما آن موقع در منزل حمام نداشتیم یکروز محسن از محل کارش سپاه آمده بود و گفت مادر یک دست لباس تمیز برای من بگذار که می خواهم به حمام بروم. من گفتم غروب است بگذار فردا صبح برو. گفت: نه مادر بوی عرق می دهم و لباسهایم نیز خاکی و کثیف شده چون ار بس امروز تیراندازی در کوهسنگی کردیم بدنم بوی عرق می دهد فعلا باید به حمام بروم . بعد وسایلش را از داخل ساک گذاشت و راهی حمام شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه