حسن برخورد
به روایت از حسین باقری : یک شب برای انجام یک کار ضروری باید با خانواده به سبزوار می رفتیم من و همسرم با ماشین شخصی خودمان به راه افتادیم .در بین راه ماشین پنجر شد.من پایین آمدم و لاستیک را عوض کردم . وقتی سوار ماشین شدم به همسرم گفتم :الان شب است اگر به راهمان ادامه دهیم امکان دارد ماشین دوباره پنچر شود و یا اتفاقی بیافتد به همین دلیل برگشتیم . ساعت حدود یازده شب بود .به طرف منزل آقای بیننده به راه افتادم . همسرم گفت:می خواهی چکار کنی . گفتم :می خواهم بروم به آقای بیننده بگویم بیاید تا با هم به سبزوار برویم .همسرم گفت: این موقع شب صحیح نیست مزاحم آنها بشویم شاید ناراحت شوند.گفتم :ایشان روح والایی دارد . به درب منزل شهید بیننده رفتیم . در زدم و با خوشرویی در را باز کرد وقتی قضیه را گفتم ایشان به همسرشان گفتندکه آماده شود و هر چهار نفری به سمت سبزوار به راه افتادیم.
ثبت دیدگاه