محبت و مهربانی
به روایت از محمرضا قدبایی : یادم هست من موتور برادر عباس باصری را برداشته بودم که شب بروم به خانه مان و صبح بنا بود که برگردم و ایشان هم بنا بود شب به خانه شان برود . دقیقاً یادم نیست که خانمش را آورده بودند یا هنوز عقد بود ولی بنا داشت که آن شب به خانه شان برود . موتورش را که من گرفته بودم و رفتم و آن شب به خاطر بعضی مسائل نتوانستم برگردم و می دانستم صبح که بیایم به لحاظ این که خودش مشکل داشت و باید از موتورش استفاده می کرد مطمئناً شاید ناراحت می شد و یک برخورد حداقل ظاهری با هم داشتیم . 500 الی 600 متر مانده به محل کار موتور را خاموش کردم و با دستم موتور را آوردم به لحاظ اینکه یک مقدار با ایشان شوخی بکنیم تا ناراحتی شان از بین برود . به محض اینکه موتور را جک زدم یک داد و قالی را شروع کردم که این چه موتوری است؟ ما را از زندگی انداختید؟ این چه موتوری است که شما دارید؟ من از صبح تو راه می خواستم بیام این موتور را چند متر است که با دستم آوردم. بعد ایشان گفت : نگاه کن من که می دانم چه کار کردید حالا من که دیشب خلاصه ماندم در مرحله اول می خواستم یک جوری برخورد کنم که آن اصطکاکی را که احتمال می دادم کمش بکنم .
ثبت دیدگاه