شجاعت و شهامت
به روایت از حسن رجب زاده : یادم می آید که در منطقه سوسنگرد سرباز بودم و با دشمن حدود 200 متر فاصله داشتیم . از زمین و هوا عراق بمباران می کرد . پشت یک بوته ی خار سنگر گرفته بودم و تیراندازی می کردم . یک مرتبه دیدم یک رزمنده ای در جلوی ما سبز شد و روی کوله پشتی اش نوشته بود اعزامی از گناباد عباس باصری . دوربین هم دست ایشان بود . همین که پشت سر ایشان بودم صدا زدم باصری سرش را برگرداند و روی زمین خوابیده بود چون دشمن به شدت آتش می ریخت . گفت : فلانی اینجا چه کار می کنی ؟ موقعی که می آمدیم با ما که نیامدی . گفتم : ما اینجا خدمت می کنیم . پرسید : مگر منطقه ی جنوبی هستی ؟ گفتم : بله ، چند لحظه ای با هم صحبتی داشتیم راجع به منطقه ی خودمان . بعد ایشان گفت : فلانی حدود 15 الی 16 نفر از بچه های گناباد و تعدادی از بسیجیان داوطلب حدود 5 روز پیش به اهواز آمدیم و ما فلان جا هستیم . آنجا وضعیت طوری بود که با همه وصیت می کردم و می گفتیم فلانی اگر شما رفتی سلام ما را برسان ایشان هم می گفت اگر شما رفتی سلام ما را برسان .
ثبت دیدگاه