خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت ازسیده مهوش امیری مقدم : «پس از گذشت چندی که مسعود به شهادت رسید ، مادرم که بسیار ناآرام بود و گریه می کرد ، شبی مسعود را در خواب می بیند (در باغ بسیار مصفّائی) شهید با حالتی محزون نزدیک مادر می شود ، ایشان را می بوسد و می گوید : مادر جان چرا ناراحتی جای من بسیار خوب است . فقط یک نگرانی دارم ، مادر می گویند : چه نگرانی ؟ شهید مسعود اعلام می کند مدّتی که مرا نگه داشته اند و نمی گذارند وارد بهشت شوم و ادامه داد مادر جان در زمان حیاتم با پسر همسایه به ساعت فروشی کوچه 5 ضد (امام رضا (ع)) رفتیم - هر کدام ساعتی خریدیم که چون پولم کم بود 125 تومان آن ساعت را بدهکار شدم و دیگر فرصتی نشد و فراموش کردم و حالا برای همین بدهکاریم مرا نگه داشته اند شما زحمت پرداختش را بکشید . مادر از خواب برمی خیزند با دوستش صحبت کرده و جریان خواب را تعریف می کنند دوست شهید مسعود می گوید : بله من هم یادم می آید و بسرعت به ساعت فروشی رفته و مبلغ بدهی را پرداخت می کنند . فروشنده پس از شنیدن خواب شدیداً تحت تأثیر خواب مادر شهید قرار گرفته - اشک در چشمانش حلقه می زند و مرتّباً استغفار می کند و بدهی شهید را بعد از چند سال در دفترش خط می زند .»
ثبت دیدگاه