شناسه: 317865

آخرين وداع با خانواده

راوی کنیز آهی: مرتبه آخری که پدرم می خواست به جبهه برود یادم هست ما سه فرزند بودیم که دو تای آنها پسر و من دختر هستم. موقع خداحافظی مادرم و دو برادم مدرسه بودند. پدرم از شدت علاقه ای که به من داشت می خواست بدون خداحافظی برود ولی من فهمیدم و پشت سر او گریه کردم او مرا در بقل گرفت و بوسید و گفت: دخترم من به شما خیلی علاقه دارم ولی اسلام در خطر است و باید ما برویم و از وطن و دینمان دفاع کنیم با این حرف من ساکت شدم. او راه افتاد و رفت تا آخرین لحظه ای که از کوچه پیچید با چشم او را تعقیب کردم و وقتی او داخل جاده رسید دویدم و بالای پشت بام رفتم تا او را ببینم وقتی به بالا رسیدم او داشت سوار ماشین می شد و به طرف من نگاه کرد و دستش را تکان داد او طوری خداحافظی کرد که فهمیدم دیگر بر نخواهد گشت . همین طور هم شد . نه خودش برگشت و نه جنازه مطهرش.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه