بدون عنوان
براساس خاطر ا ت شفاهي خانواده شهيد:کوچه باريکي بود و جوي کوچکي از وسط کوچه مي گذشت، ته کوچه باغي بزرگ و ته باغ، خانه اشرافي موروثي بود آن طرف تر خانه کوچک زن، و کوچه هاي گلي؛ که همه آنها به خانه مش حسن ختم مي شد. همان خانه بزرگ که چندين خان به خود ديده بود و آن روز وقتي که جنازه را توي کوچه آوردند کوچه بوي ياس گرفته بود. شال ماهوت قلاب دوزي شده رنگ و رو رفته اي روي جنازه بود و در زمينه ماهوت شال نقش درخت سرو بود.
زني به دنبال برانکارد کشان کشان مي رفت و صداي ناله هايش در خانه هاي محل مي پيچيد. به در خانه قديمي کوچک که رسيدند، زن کاه و خاک بر سر مي ريخت و پنجه در شال ماهوت مي انداخت.
زنان سياه پوش از خانه بيرون رفتند و هنوز صداي ناله هاي زن در کوچه به گوش مي رسيد. نگاه بي فروغ زن به دار قالي افتاد و به سوي دار قالي خيز برداشت و پشت دار قالي نشست. انگشتانش با نخ هاي سرخ و زرد رقصي عجيب را شروع کرد اما اين بار طرح نمي انداخت و تنها صداي شانه بافندگي سکوت اتاق را مي شکست! سرخ در سرخ و نگاهش در پيچ و تاب شاخه هاي اسليمي گم شد. نخ سياه تمام شد. نور از لاي شيشه هاي رنگي به خانه آمد و زن به فکر فرو رفت فکر پسرش و صداي خنده اي در ذهنش تداعي شد بلند و بلندتر انگار کنارش زنده بود.
چشمان پسر برق مي زد زن هم چنان مي بافت. خنده هاي پسرش در صداي شانه بافندگي گم شد. پسر کنار دار قالي نشسته و به ديوار کاه گلي تکيه داده بود و با زن حرف مي زد زن خنديد گونه اش گود شد و پسر گفت: «امروز دوباره بر سر ديوار کاهگلي رفتم دست هايم را بر ديوار کاهگلي گرفتم، کفش هايم را از پا در آوردم و به سر ديوار رفتم. خورشيد آرام از پشت کوه بالا آمد سياهي شب ته نشين شد و روز دوباره سر زد و به زير شاخه ي درخت خوابيدم دستم را بالا بردم و يک شاتوت کندم و در دهانم گذاشتم عجيب طعم ترش و شيريني داشت. پسر مشهدي حسن در باغشان ول مي گشت از سر ديوار سنگريزه به طرفش پرت کردم. پسر دامن زن را کشيد و گفت: «گوش مي دي ننه» زن به تاييد حرفش سر تکان داد و پسر ادامه داد آن طرف تر دخترکان با آن دامن هاي پر چين و شال گلدار به سر بسته با گل هاي سرخ و کوزه به دست مي رفتند، اين بار کوزه دختر چشم سياه را نشانه گرفتم، برگشت مرا ديد و اخم کرد برق چشمانش عجيب مرا گرفت! رفت؛ آرام اما دل مرا با خود برد.
زن بر روي دار قالي خوابش برده بود. پسر دوباره در افکار زن دامن مادر را کشيد، زن چشم باز کرد و اين بار کنار دار قالي خود را تنها يافت! دست هايش را بالا برد و شانه بافندگي را بر نخ هاي سرخ و زرد کوبيد. تارها پاره شدند و اشک آرام آرام صورت زن را پوشاند. صداي هق هق زن تبديل به فرياد شد و سرش را بردار کوبيد محکم و محکم تر، چشمانش سياهي رفت و بر روي گليم کهنه افتاد و از هوش رفت. زن مش حسن به اتاق آمد و آرام شانه هاي زن را ماليد و دلداريش داد.
زن کمي به هوش آمد، دست در دامن پرچين زن مش حسن انداخت. بغض بيخ گلويش را گرفته بود. گويي در برابر نگاهش دوباره پسرش را مي ديد. گفت: «خوب مي گفتي ننه، سر ديوار کاه گل رفته بودي چه کني!؟» چشم هاي زن مش حسن از تعجب گشاد شد و پسر در خيال زن دوباره جان گرفت: «تو که گوش نمي دي ننه» زن گفت: «نه، ننه جان گوش مي دم، حواسم رفت به نخ سياه، خوب مي گفتي»
زن اين بار نخ سياه را برداشت دوباره پشت دار قالي نشست و دست هايش بر روي نقش قالي رقصيد. يک نخ سرخ، يک نخ سفيد، پسر دوباره شروع کرد: «ننه به خدا راز دختر چشم سياه را به همه گفتم.»
زن برگشت و به سوي چشمان نافذ پسرش نگريست «به کسي گفتي ... ننه به کي...» پسر گفت: به آب گفتم تا وقتي مي آيد، آب برداره، آب به کوزه و کوزه به دختر چشم سياه بگه و بعد به همه دشت گفتم:
قصه چشماي سياهشو توي ني ريختم و به دشت گفتم. فکر کنم باد هم شنيد و اين بار که بخواهد شال کمرش را برقصاند به دخترک چشم سياه همه چيز را مي گويد....
زن مبهوت به پسرش چشم دوخته بود. چشمانش مي درخشيد با خود فکر مي کرد دختر چشم سياه بايد به خانه من بيايد و دوباره با خود فکر کرد با دختر صبح ها نان مي پزد. دختر برايش از چشمه آب مي آورد و پونه هاي لب جوي را جمع مي کند و طرح قالي مي اندازد؛ حتي مي شد با دختر چشم سياه بر سر زمين برود. نگاه زن به گل سرخ اسليمي ثابت ماند و تکرار کرد: « دختر همدم خوبي برايم خواهد شد...»
و با خوشحالي گفت: «کي به خانه ما مي آيد؟ خودم پارچه ساتن قرمز را لاي بقچه ترمه مي پيچم و برايش مي برم؛ نه اصلاً همين قالي سرخ اسليمي را مي برم. شايد هم بهتر باشد بهترين گوسفند گله را پيش کش ببرم. پسر ساکت بود و با تعجب به زن چشم دوخته بود.
«پس کي! » صداي زن دوباره بلندتر شد. «پس کي... پس کي...»
زن مش حسن ساکت بود و با تعجب به زن چشم دوخته بود! زن مش حسن دست به کمرش گرفت و غرغرکنان از اتاق بيرون زد! زن با صداي برهم خوردن در اتاق به خود آمد از پشت دار قالي بلند شد و کنار پنجره رفت و به باغ چشم دوخت. حالا درختان منظره کبود به باغ بزرگ داده بودند و گويي مرگ بر روي خانه سايه انداخته بود و ديگر پسرش نبود تا به او کمک کند و زن هم با پاي ناتوان از پس کارها برنمي آمد و فقط قالي مي بافت.....
حتي ديگر مرغ ها را بيرون نياورده بود، همه توي قفس مي لوليدند. پاهايشان در فضله فرو رفته بود و تند تند به قفس نوک مي زدند... مرغ و خروس ها نمي توانستند تکان بخورند. خروس پر قرمز بر سر مرغ پا کوتاه نوک مي زد، حالا ديگر مرغ ها هم براي زن اضافه بودند؛ پس همه را به پسر مش حسن که قصاب بود سپرده بود تا سر ببرد، پسر مش حسن چاقويش را مي گذاشت بيخ گردن مرغ ها و بعد خون مي جهيد و باغچه پر از خون دلمه بسته شد. زن برگشت و به سراغ دار قالي رفت و پشت دار قالي نشست. يک نخ سرخ ... يک نخ سبز .... دوباره دستان زن بر روي دار قالي شروع به رقصيدن کرد اين بار فقط با سرخ و سبز مي بافت. دستانش کمي شانه زد و صداي بافندگي سکوت خانه را شکست. پسر دوباره در فکر زن شروع به حرف زدن کرد «به خدا ننه اين بار که از جنوب برگردم ... خودت رو مي فرستم خواستگاري ... فقط اين بار که برگردم».
زن گره به ابرو انداخت «و زير لب زمزمه کرد ... اين بار .... اين بار ...» و پسر دوباره شروع کرد: «آخه مي دوني ننه نمي شه، اگه برم و برنگردم اونوقت چشم سياه اسير مي شه؛ ما که نمي خواهيم اون اسير من بشه... بذار وقتي برگشتيم اون وقت از سر همين کوچه آذين مي بنديم و هفت شب و هفت روز عروسي به راه مي اندازيم».
زن گوشه لبش باز شد و خنديد. نخ ها را رها کرد و با وجد رو به ديوار کاهگلي که گويي پسرش به آن تکيه داده بود کرد و گفت: «من هم دامن بلند قرمزم را مي پوشم» چشم هاي زن عجيب مي درخشيد، دست بر روي گل هاي قالي کشيد و گفت: «اين قالي را هم نمي فروشم، اصلاً مي اندازم زير پاي عروسم» و ناگهان فکري در ذهن زن پيچيد. ادامه داد: «ولي اگه بري کي برمي گردي؟ کي برمي گردي هان...»
در چشمان زن چيز عجيبي موج مي زد. صداي پسرش مي لرزيد و آرام گفت: «برمي گردم ديگه ..... اول بهار شايد هم اول تابستان، يا فصل خرمن .... اگه برنگشتم هم که ....»
زن توي حرف پسرش پريد. گونه اش خيس شد «برمي گردي؛ حتماً برمي گردي...» حالا ديگر پسر مشهدي حسن سر همه مرغ ها را بريده بود و کارش تمام شده بود و با همان دست هاي خوني به شيشه رنگي زد. افکار زن از هم گسسته شد و سربرگرداند: پسر مشدي حسن با دست هاي خون آلود پشت شيشه به زن مي خنديد. زن از پشت دار قالي بلند شد و به سوي حياط رفت. از حياط بوي خون مي آمد و پرهاي سفيد و قهوه اي از لاي خون دلمه بسته خودنمايي مي کردند. زن کنار در ايستاد، نگاهش را از باغچه خون آلود گرفت و به درخت هاي سرو چشم دوخت. اشک هايش خشک شده بود. دلش براي پسرش و همه آرزوهايي که برايش داشت، تنگ شده بود مي دانست که بايد تنها بماند و همدمش همان دار قالي باشد. گويي به تنهايي عادت کرده بود و مي توانست با خاطرات تنها پسرش زندگي کند. به او افتخار مي کرد. چشم هاي زن مي درخشيد. حس کرد غم دلش کمي سبک تر شده؛ لنگان لنگان دوباره به اتاق و به سوي دار قالي بازگشت. نخ سرخ را به دست گرفت و نقش اصلي قالي را با نخ هاي سرخ شروع به بافتن کرد، دست هايش تند حرکت مي کردند.
صداي شانه بافندگي بلند و بلندتر شد. اين بار زن نمي گريست و در چشم هايش اطمينان موج مي زد.
ثبت دیدگاه