شناسه: 318177

بدون عنوان

شب نوزدهم ماه رمضان بود که با شهيد محمد آبيل از مسجد برگشتيم و هريک به منزل خود رفتيم. او همسايه ديوار به ديوار ما بود. پس از صرف سحري و خواندن نماز، تازه به رختخواب رفته بودم که ناگهان صدايي شنيدم. با عجله از ساختمان بيرون دويده و از خانم همسايه، يعني همسر محمد موضوع را جويا شدم.
گفت: محمد داشت نماز مي خواند که ناگهان بيهوش شد. تو رابه خدا کمکم کنيد. با عجله وارد خانه شدم و ديدم که محمد روي سجاده افتاده است و حرکت نمي کند. وقتي به چهره او نگاه کردم اصلاً اثري از بيماري و يا رنگ پريدگي نديدم. همسرش مرتب مي خواست که او را نزد دکتر ببريم، ولي نمي دانم چرا تمايلي به اين کار نداشتم. خلاصه، به هر ترتيبي بود با کمک همسايه ها او را به هوش آورديم و از او خواستيم تا با هم به دکتر برويم.
اما خنديد و گفت: هيچي نشده و دکتر لازم نيست. مدتي گذشت. يک شب با محمد خلوت کردم و ماجراي آن شب را پرسيدم. اول طفره رفت و بعد قسم داد و از من تعهد گرفت که اين موضوع را به کسي نگويم. اکنون که اقدام به افشاي آن راز مي کنم به دليل آن است که اين مرد بزرگ شهيد شده و بازگو کردن آن اشکالي ندارد.
محمد اين گونه تعريف کرد:
آن شب در مسجد عزاداري مي کرديم و همه اش ذکر علي مي گفتيم. من بدون آن که اراده اي داشته باشم، در درياي افکار خود غوطه مي خوردم و با خود مي گفتم: «چطور مي شود انسان در حالت نماز به مرحله اي برسد که تير را از پاي او در بياورند و او متوجه نشود.» اين سوال در وجود من لحظه به لحظه قوي تر مي شد تا اين که پس از خوردن سحري، به نماز ايستادم. فکر مي کنم که آن نماز، از نمازهايي بود که در آن لحظات من فقط با خدا رابطه داشتم، و غرق در تماشاي جمال کبريايي بودم. غير از خدا چيزي را نمي ديدم که ناگهان نماز حضرت علي (ع) و در آوردن تير از پاي آن بزرگوار به يادم آمد و در يک لحظه حضرت را ديدم که نماز مي خواند و تيري از پايش در مي آوردند.
حضرت پس از نماز به عقب برگشت و با من شروع به صحبت کرد. من آن قدر محو تماشاي جمال نوراني ايشان بودم که حرف هاي او را نمي شنيدم. يک باره به خودم آمدم و گفتم: اين علي (ع) است که در مقابل من ايستاده و با من صحبت مي کند. در يک لحظه به عظمت مسئله پي بردم و فرياد کشيدم و بيهوش شدم. در حالت بيهوشي نيز با او عالمي داشتم که شما بيدارم کرديد و مرا از آن عالم روحاني بيرون آورديد. اين را گفت و شروع به گريه کرد و ديگر حرفي نزد. من به عالم عرفاني او رشک بردم و با حسرت به چهره معصومش نگاه کردم و از او خواستم که ما را نيز دعا کند تا خدا ما را به راه راست هدايت نمايد.....
براي تعمير مسجد خانه هاي سازماني آخر هر ماه مبلغي پول جمع مي کرديم و آن روز هم، موعد جمع کردن پول بود. اما به علت برگزاري مراسم، نمي شد در آن روز پول جمع کرد. ولي محمد آبيل اصرار داشت که از او پول بگيرم ما گفتيم:
باشد بعداً. شهيد در جواب گفت: من ممکن است نتوانم شما را ببينم، چون فردا عازم ماموريتم بالاخره با اصرار او پول را گرفتيم و او عازم ماموريت شد.
همان طور که خودش گفته بود، ديگر از ماموريت برنگشت و براي هميشه به مهماني خدا رفت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه