شناسه: 321148

حجب و حيا

تعدادی از همسایگان تعریف می کردندکه: « یکروز وقتی براتعلی از تاکسی پیاده می شد، دختر یکی از همسایه ها به ایشان متلک گفت. براتعلی بی آنکه به او اعتنا کند به راهش ادامه داد. اما وقتی آن دختر حرفش را برای دومین بار و بلکه سومین بار تکرار کرد دیگر براتعلی ساکت نماند و پوتین را از پایش در آورد و به طرف آن دختر پرت کرد و بعد راهش را گرفت و رفت و همه ما با دیدن این صحنه شروع کردیم به خندیدن.»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه