شناسه: 321166

عشق به جهاد

براتعلی برای اعزام به جبهه سه مرتبه اقدام کرد که در هر مرتبه مانع رفتنش شدند و به ایشان گفتند: « که در اینجا به شما بیشتر نیاز است تا در جبهه. شما همین جا بمانید و خدمت کنید. ما به جای شما در آنجا هستیم.» وقتی ایشان ناامید به منزل برگشت. به من گفت: « مادرجان هر چه سعی کردم نگذاشتند که من به جبهه بروم» به ایشان گفتم: پسرم، ناراحت نباش ان شاءالله به جبهه می روی.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه