شناسه: 323553

شوخی با حاج احمد متوسلیان

با سلام و صلوات در پی دیگران سوار شدم .مقصد شهرستان پاوه بود .شهری که به تازگی امنیت نسبی پیدا کرده بود و بچه های سپاه در آن مستقر شده بودند .برادر احمد روی رکاب مینی بوسی ایستاده بود و بچه ها تک تک از کنار او رد می شدند و روی صندلی های زوار در رفته مینی بوس می نشستند .همه خندان و سبکبال ،انگار به طرف خانه های خودشان می رفتند ،توی سر و کله هم می زدند و حتی سر به سر احمد می گذاشتند .صدای برادر احمد برای مدت کوتاهی همه را ساکت کرد :همه هستن ؟کسی جا نمونه ،برادرها چیزی را فراموش نکنند !

غلامرضا دستش را درست مثل بچه کلاس اولی با لا برد و با جدیت گفت :

برادر احمد ،ما لیوان آبخوری مان جا مانده ،اشکالی نداره ؟

خنده از همه بچه ها بلند شد و حاج احمد هم ضمن لبخندی کمرنگ و نمکین،با دست به پشت راننده زد و بدین سان ،حرکت رزم آوران اعزامی از سپا ه خیابان خردمند تهران به سمت شهرستان پاوه آغاز شد .

راه زیادی را طی نکرده بودیم و هر کسی به کاری مشغول بود ،که دوباره صدای غلامرضا بلند شد :

برادرا توجه کنند ،برای شادی ارواح شهدا و رفتگان این جمع ،و برای سلامتی خودمان و برادر احمد ...

و پس از مکث کوتاهی ادامه داد :

الهم سرد هوا ،گرم زمین ،لبو لبو داغ ،آش رو چراغ ،شلغم تو باغ.

در پایان هر فراز از رجز طنز آمیز مطلق همه با هم و محکم جواب می دادیم :هی .

برادر احمد ،چند بار سرش را به چپ و راست تکان داد ،به راحتی می شد از چشمانش خواند :باز این غلامرضا شروع کرد .لبخندی زد و از سر ناچاری با ما همراه شد .به تنها چیزی که فکر نمی کردیم ،آینده و رخداد های آتی بود . حوادثی که بسیاری از همسفران ما را ،که در آن دقایق در مینی بوس نشسته بودند ،از ما جدا کرد و پیش از همه ؛غلامرضا را ...

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه