شناسه: 326516

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

خواب دیدم باغ خیلی بزرگی داریم، داخل باغ رفتم. ابوالفضل نیز بود، چند تا درخت گل بسیار معطر و خوش بو بودند ابوالفضل که می دانستم شهید شده است روی شانه ام می زد و می گفت هر چه این از گل های معطر می خواهی برای خودت بژین. روسری را پر از گل کردیم. گفت: بس است؟ گفتم: بس است، برویم مادرجان. گفت: برو اینها را به محمد بده من اینجا هستم، هر چه اصرار کردم خودش نیامد ولی مرا فرستاد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه