شناسه: 327380

فکاهي شوخ طبعي

راوی حمید بافتی: سال 59 که به کردستان اعزام شده بودیم بابارستمی در بین راه با توجه به حوادث طبس برگشتند و از من خواستند که کمک آقای آذرنیوا که به عنوان جانشین خودش گذاشته بود بکنم و مسائل تدارکاتش را حل کنم. من هم پذیرفتم تا جایی که نیرو در توان دارم کمک ایشان بکنم. با هواپیما وارد فرودگاه سنندج شدیم. من به حسین عطایی گفتم: حسین جان، یک غذایی پیدا کن بخوریم. یکی دو قرص نان برداشتیم با مقداری کنسرو گوشت و رفتیم پیش چوپانی که گوسفند می چراند. من از صیاد شیرازی که آن زمان مسئول پدافند و تشکیلات توپخانه ارتش بود سؤال کردم که این چوپان چکاره است؟ ایشان در جواب ما فرمودند که خودی است. ما به کنار چوپان رفتیم و مقداری آتش روشن کردیم و کنسرو را داغ نموده و خوردیم. بعد هم آب جوش آوردیم و چای درست کرده و خوردیم. بعد سوار ماشین شده و به کاخ جوانان سنندج رفتیم و از کاخ جوانان با ماشین به ما مأموریت دادند که به کمک نیروهای یکی از پایگاهی برویم. در بین راه من مجروح شدم و ساعتهای 2-1/5 بود که من را به بیمارستان میثاقیه آن زمان و مصطفی خمینی الان آورده و بستری کردند. به محض ورود به بیمارستان گفتند: باید سریع به اتاق عمل برویم تا عکس بگیریم. وقتی آقای دکتر کدخدایی نامی از من عکس گرفت، گفت: باید پایت قطع شود. گفتم: اشکالی ندارد. ساعت 7/5 -8 شب بود که با بابارستمی، تماس گرفتم و گفتم: به حرم بروید و برای من دعا کنید. گفت: شما که نمردی. گفتم: نه، مگر بنا بوده بمیرم، تازه پایم یکی دو تا گلوله خورده است. گفت: همین؟ گفتم:‌ بله. خیلی متأثر و ناراحت شد و گفت: باشد ما امشب حرم می رویم و برای بچه ها، دعا می کنیم. شب ما به امام رضا (ع) متوسل شدیم. فردا صبح این خانم دکتری که از بچه های خراسان آنجا بود قسم خورد که سابقه ندارد این دکتر از ساعت 9 زودتر بیاید اما آن روز ساعت 6/5 صبح به بیمارستان آمده بود. گفتم: این هم لطف و عنایت خدا بوده است. ما را سریع به اتاق عمل بردند و دو مرتبه عکس گرفتند. وقتی عکس را دکتر دید، گفت:‌این عکس با عکس قبلی خیلی تفاوت دارد. دکتر می گفت: اشتباهی شده است. اما خانم پرستار قسم می خورد که این همان مجروح 319 است دکتر گفت:‌قرار بود ما امروز پایش را قطع کنیم. چون انتظار داشتیم سیاه شده باشد ولی برعکس این عکس، پا را سالم نشان می دهد. دو مرتبه عکس گرفتند دیدند سالم است. خانم بابایی گفت: لطف و عنایت خدا را چه دیدی؟‌ آقای دکتر گفت: اصلاً سابقه ندارد که من از ساعت 8/5 زودتر بیدار شوم. امروز خود به خود ساعت یک ربع به 6 بیدار شدم و صبحانه خوردم که خانم من تعجب کرده بود. مثل این که کسی خود به خود مرا به سوی بیمارستان بکشاند. بعد من را قسم داد و گفت: چی شده است؟ گفتم: چیزی نشده است من با مشهد تماس گرفتم و گفتم: بروید برای نیروهای رزمنده دعا کنید. دکتر با شنیدن این حرف زار زار شروع کرد به گریه کردن. یادم نمی رود فردای آن روز که دکتر آمده بود، گفت: نه، الحمدلله خوب است، دو روز دیگر شما باید باشید بعد می توانید مرخص بشوید منتهی 20 روز باید در خانه استراحت کنید. ساعت 3 بود که خدا رحمت کند، شهید بهشتی به ملاقات ما آمدند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه