عشق به جهاد 2
به روایت از سیئحسین حسینی :به خاطر دارم یک روز با ماشین شوهر خاله ام به نیشابور می رفتیم. صحبت از جبهه و انقلاب شد ما می خواستیم سید علی را امتحان کنیم. با توجه به اینکه سنش کم بود. خاله جانم گفت: علی آقا می خواهی به جبهه بروی. سید علی گفت: بله. من به ایشان گفتم: اولاً سنت کم است، دوماً : پدر و مادر تازه از سفر برگشته اند. دوست دارند شما نزدشان باشی. چرا برای رفتن به جبهه اینقدر عجله داری. شهید گفت: خاله جان می دانی برای چه می خواهم به جبهه بروم. خاله گفت: نه؛ علی پاسخ داد: به خاطر اینکه از اولاد و فامیل ما که به علمدار مشهور است کسی شهید نشده و باید من در راه کشورم شهید شوم و بالاخره عازم جبهه شد و به آرزویش که شهادت در راه اسلام و کشور بود رسید.
ثبت دیدگاه