شناسه: 330624

حسن برخورد

به روایت از محمد حسن بلیغ : به یاد دارم یک شب یکی از دوستان برادرم علی اکبر به منزل ما آمد و به او گفته بود: من داداشت را با دوستانش که رفتار ناشایسته داشتند را در فلان خیابان دیده ام که برادرم رو به دوستش کرد و گفت: نه برادرم محمد دیشب بعد از اینکه شامش را خورد به اتاقش رفت و خوابید و آن شب بیرون نرفته است. شب بعد که از سر کار به خانه آمدم و شام خوردم و بعد به اتاقم رفتم که بخوابم ولی دوستانم با تکه سنگی به شیشه ی اتاقم زدند و گفتند: بیا بیرون کارت داریم. من هم لباس هایم را پوشید م و به کوچه رفتم. گرم صحبت کردن بودیم که دیدم برادرم از سر کوچه آمد و گفت: اینجا چه کار می کنی؟ گفتم: داداش،دارم با دوستانم صحبت می کنم که یک دفعه یقه ی مرا گرفت و یک سیلی محکمی تو گوشم زد و مرا به طرف خانه هل داد. و به دوستانم گفت: آقا دفعه دیگر نبینم دور و بر،داداش من بیایید،زود بروید دنبال کارتان، وقتی به خانه آمدیم من رفتم توی اتاقم،بعد از نیم ساعت در اتاقم را زدند، در را که باز کردم دیدم علی اکبر است،گریه می کرد، گفت: محمد جان من را ببخش، من ناراحت بودم، چون تو دیشب هم بدون اجازه، با دوستانت که افرادی ناباب و رفتارهای ناشایستی انجام می دهند، می گردی من دوست ندارم که تو به کارهای خلاف و ناشایست کشیده شوی، من به صلاح خودت این کار و رفتار را جلوی دوستانت با تو انجام دادم که من را هم گریه گرفت بعد همدیگر را در آغوش گرفتیم و ایشان مرا بوسید و عذر خواهی کرد که واقعا ایشان هر کاری برای خوشبختی من انجام می داد و بسیار مهربان و رئوف بودند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه