شناسه: 331831

شجاعت وشهامت

به روایت از عباس نعلبندان صالح : یک روزآب تمام شده بود منطقه به شدت زیر آتش دشمن بود شهید چمران به منطقه آمده و بازدیدی به عمل آوردند . بعد از برگشت شهید چمران مثل اینکه دشمن مطلع شده بود که مقام مسئولی از منطقه بازدید می نماید و بنابراین به شدت آنجا را زیر آتش گرفت . درآن زمان عوامل بنی صدر خائن هم در منطقه پراکنده بودند و حضور داشتند و نگهداری اطلاعات کار ساده ای نبود . برادر علی رو به من کرد وگفت : شما عباس می توانی با یکی ازبرادران آب تهیه کنی و به اینجا بیاوری؟ گفتم که من که توی این آتش نمی روم آتش زیاد است رفتن دراین آتش کار عقلانی نیست . برادر اسدزاده گفت : آیا عقل به شما حکم نمی کند بیایی آرمان حضرت ابوالفضل العباس (ع) را بررسی کنی وببینی آن زمان که درکنار فرات قرار گرفت آب بود ولی آب نخورد و هدفش این بود که آب را به خیمه گاه برساند . من به شدت تحت تاثیر قرار گرفته و گریه ام گرفت . علی گفت : به یک شرط که با هم برویم اگر بناست شهید بشویم که با هم این فوز نائل شویم . گفتم: باشد . باهم با تانکر به سمت محلی که بنا بود آب بیاوریم به راه افتادیم علی رانندگی تانکررا بر عهده داشت . با توجه به شدت آتش همچنانکه در جاده حرکت می کردیم من ناخودآگاه چند بار خودم را پایین انداختم و به اصطلاح زمین گیر می شدم که ترکشی به من اصابت نکند علی به شدت می خندید آنوقت فهمیدم که من اینقدر ادعای شجاعت داشتم درمقابل او هیچم . اودستم را گرفت و گفتم : بابا مگر ما برای کجا می خواهیم آب ببریم ؟ برای سربازان امام زمان (عج) برای سربازان امام حسین (ع) است . بلندشو برویم آب را به مقصد برسانیم نترس شهید نمی شویم اگرآب نرسد در این گرمای 50 درجه بچه ها چه بکنند سریع پاشو تاهر چه زودتر آب را ببریم . بالاخره با هر زحمتی بود آب را به محل استقرار نیروها رساندیم تا این لحظه او خودش از آب استفاده نکرده بود او به حضرت ابوالفضل (ع) اقتدا کرده بود. رو به علی کرده و گفتم : اسدزاده ما آب آورده ایم آب ببریم توی سنگر خوب ما هم به آب نیاز داریم . گفت :بگذارهمه بردارند اگر زیاد ماند برمی دارم البته شما می توانی از آب بنوشی .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه