برقکشی
سال اول رشتۀ برق بود. همسایۀمان میخواست خانۀ سه طبقهاش را برقکشی کند. محمدعلی گفت: «من این کار را میکنم.» هر چه مادرم اصرار کرد که تو نمیتوانی، ممکن است اتفاقی بیفتد. قبول نکرد.
یک ماه از تابستان را به تنهایی مشغول برقکشی بود.
کار که تمام شد، همه را صدا کرد و گفت: «چشمهایتان را ببندید و صلوات بفرستید، یا همۀ ساختمان دود میشود میرود روی هوا یا اینکه همۀ چراغها روشن میشود.»
به محض اینکه کلید را زد، ساختمان یکسره نور شد.
ثبت دیدگاه