خاطرات سياسي
راوی جانعلی جان احمدی: «صبح بود، درد معده بدجوری عذابم می داد ، صدای مردم از خیابان به گوش می رسید ، دوباره صبح شده بود و مردم تظاهرات را از سر گرفته بودند. به این فکر می کردم که یک مرد چقدر باید عظمت داشته باشد که ازآن سر دنیا یک اشاره کند و مردم از این سر دنیا قیام کنند آن هم مردمی که 2500 سال را در خواب مرگبار غفلت سپری کرده بودند . به خیابان ها بریزند و بی هیچ پروایی فریاد بزنند : مرگ بر شـــــــــاه در همین افکار غوطه ور بودم که صدایی مرا به خود آورد . همسرم بود که با عجله پله ها را یکی دو تا می کرد و مرا صدا میزد: زهرا، زهرا بلند شو ببین امروز چه خبره ! و من خنده کنان گفتم: می شنوم مرد، صدایشان تا اینجا هم میرسد. همسرم گفت: بلند شو خودم کمکت می کنم باید بیائی بیرون گفتم: می ترسم دوباره معده ام خونریزی کند. خندید و گفت: خودم مواظبت هستم. خلاصه مرا به پشت بام یکی از همسایگان برد و فرشی آورد و همانجا نشستم گفت : از همین بالا مردم را ببین. اینها همه دکترند این جامعه پزشکی است که تظاهرات میکند. زهرا ببین امام تاکجا نفوذ کرده ؟ بعد لبخند تمکینی زد و گفت : خانم جان ، ما وقتی با امام پیمان بستیم تا آخر پای آن هستیم . همه باید حضور داشته باشیم . این لحظات و این حضور ها همه سرنوشت ساز است . بعد ها به همین حضورت افتخار خواهی کرد و من اکنون به تمام لحظاتی که در کنار او بودم و به پیام رهبرم لبیک گفتم افتخار می کنم.»
ثبت دیدگاه