خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی معصومه حدادیان : یکبار خواب بودم دیدم حسین جلوی من آمد و و دستمالی به سرش بسته بود من دستمال سفید پیشانیش را باز کردم دیدم در زیر آن یک دستمال آبی است آن را باز کردم و زیر آن یک دستمال سبز رنگی است تا آمدم بازش کنم دیدم گفت : مادر جان آن را باز نکن زیرا سرم بسیار درد می کند و تا می خواستم دستمالها را به سرش ببندم یکباره از جلویم غیبش زد .
ثبت دیدگاه