شناسه: 335535

توجه به امر ازدواج

به روایت از عباس علی محب راد : یادم است یک دختری بود که از هر دو پا فلج و در قسمت معلولین نگهداری می شد. غلام حسین مرتب می رفت و از ایشان و دیگر معلولان خبر می گرفت این دختر فلج خواهری داشت که او هم می آمد از خواهر فلجش خبر می گرفت در آن جا غلام حسین با خواهر این دختر فلج آشنا شده بود آن دختر هم فهمیده بود که غلام حیسن زن ندارد بعد از مدتی که غلام حسین در مشهد کار کرد به فردوس آمد و به ما گفت که دختری پیدا کرده ام و می خواهم با او ازدواج کنم قبل از این که موضوع را به ما اطلاع بدهد درباره ی دختر مورد علاقه اش تا حدودی تحقیق کرده بود و مقدمات ازدواج را آماده کرده بود پدر دختر خادم امام رضا علیه السلام بود و منزلش در پشت هتل همای فعلی فلکه ی احمد آباد. برای خواستگاری رفتیم دختر هیجده سال سن داشت مادر دختر از غلام حسین خیلی خوشش آمده بود پدر عروس گفت ما تحقیق می کنیم و خبرش را به شما می دهیم دو سه روز بعد رفتیم و خبرش را گرفتیم گفتند بیائید زمینه فراهم است در این مجلس قضیه ی مهریه و غیره تعیین شد یادم است رفته بودند از مغازه ای که غلام حسین در آن جا کار می کرد تحقیق کرده بودند بعد زنش را عقد کردیم و در طی دوران عقد برای خودش خانه خرید مغازه اش هم در اطراف فلکه ی ضد فعلی بود که آن زمان توسط ولیان که گاراژی بود خراب شد و تبدیل به فلکه گشت دکان غلام حسین سر نبش همین گاراژ بود و نو فروشی داشت بعد از مدتی عروسی کرد و خانمش را به منزلی که خریده بود برد موقعی که می خواست بچه ی اولش به دنیا بیاید دکانشان را خراب کردند با خراب کردن دکان دم و دستگاهشان به هم خورد بعد دید این جا دکانی گیرش نمی آید منزل را هم فروخت و چون در گرگان دوستی داشت وسایل را هم فروخت و به گرگان رفت و مغازه ی نو فروشی باز کرد- و همان یک شب دستور داده بود گاراژ را خراب کنند که شبانه مغازه ی غلام حسین هم خراب شده بود و وسایلش را به خارج از شهر برده بودند و ریخته بودند. البته قبلا به ایشان گفته بودند که ولیان قرار است مغازه ی شما را خراب کند اما ایشان مخالفت کرده بود مقداری از وسایلش از بین رفت و بابت دکانش هم پولی ندادند می گفتند دکان از تو نیست اجاره است تا بچه ی اولش به دنیا آمد بچه اش که دو سه ماه شد خانمش را با بچه برداشت و به گرگان برد بچه ی دومش هم بعد از شهادت غلام حسین به دنیا آمد گرگان خانه ای اجاره کرده بود و دکانی خریده بود تا کاسبی کند تا این که انقلاب شروع شد در تظاهرات شرکت می کرد روزی به ما از گرگان تلفن زدند و چیزی نگفتند که د تظاهرات تیر خورده است فقط گفتند غلام حسین مریض است. با شوهر خواهرش و اخوی خودم و شوهر خواهر دیگرش حاجی آقای خلیلی با ماشین به گرگان رفتیم در تربت چون انقلاب شروع شده بود ما را شب نگه داشتند صبح به سمت مشهد حرکت کردیم و ماشین را در منزل اخوی گذاشتیم و با اتوبوس به گرگان رفتیم یک ساعت به غروب مانده به گرگان رسیدیم ابتدای دروازه که رفتیم دیدیم حکومت نظامی است جلوی ما را گرفتند که شما از کجائید و چه کاره اید ما می خواستیم توضیح دهیم که فرمانده ی حکومت نظامی گفت: جلو نیا همان عقب بایست و صحبت کن از محل درگیری و خانه اش خیلی راه بود با پرس و جو کردن متوجه شدیم که ایشان در تظاهرات تیر خورده و در بیمارستان بستری است ما چهار روزی بالای سر ایشان در بیمارستان بودیم یادم است ده پانزده دکتر بودند که می خواستند غلامحسین را از مرگ نجات دهند یکی دو شب خیلی ناراحت بود دکتر به من گفت تو چکاره اش هستی؟ گفتم: من عمویش هستم. گفت یک تیر به طحالش خورد و از آن ور درآمده است. گوشت طحال را به اندازه یک کف دست برده است مرتب رنگ غلام حسین زرد می شد می گفت این طحال نمی تواند کثافات را نگهدار و وارد خونش می شود و هی رنگش زرد می شود مثل خزان سر میزان زرد شده بود حتی می خواستند ما را با آمبولانس به تهران اعزام کنند بعد با دکتر مشورت کردم گفت: ایشان را به تهران که هیچ به آلمان هم ببرید طحال نمی توانند برایش درست کنند و از بین خواهد رفت تا یکی دو ساعت دیگر بیشتر زنده نیست از زمان مجروحیت تقریبا شش روز زنده بود تا این که به شهادت رسید و در آن حادثه 41 نفر از گرگان شهید شده بودند در سرنگون کردن مجسمه ی شاه معدوم این حادثه اتفاق افتاده بود. کسی که این تیرها را زده بود می گفت باید بابت هر تیر 42 تومان بدهید ما هم گفتیم هیچ کدام پولی نداریم شهید هم کسی را ندارد بچه ی صغیر دارد. ما جنازه را نمی خواهیم ببریم جنازه مال خودتان باشد . روزی که ایشان در گرگان شهید شده بود همه مغازه ها بسته بودند و دم بیمارستان جمع بود که این شهید و شهدای دیگر را تشییع کنند در همان زمان چند نفری از طرف هویدا آمده بودند که به حساب مردم را دلداری بدهند من آن جا سر و صدا کردم و گفتم اول مردم را به گلوله می بندید و حالا می گویید چنین شده است روز دیگر ما را به دادسرا بردند گفتیم می خواهیم جنازه مان را تحویل بگیریم و ببریم دفنش کنیم گفتند. کسی نباید بفهمد که شما می خواهید جنازه را بگیرید و ببرید دفن کنید. گفتیم خیلی خوب ما کسی را نداریم ما چهار نفر غریبیم آمده ایم در این شهر هم کسی نداریم ایشان را بلا تشبیه مثل جنازه ی موسی بن جعفر علیه السلام تشییع کردیم در برابر حکومت کفر و ستمگر. شبانه جنازه را به مشهد آوردیم زمانی که شهید را به مشهد آوردیم یادم است از دانشگاه (منافقین) یک عده ای آمده بودند که سر و صدای راه بیندازند که تشییع جنازه اش کنیم یک نفر را فرستادیم به منزل آیت الله شیرازی که چه کنیم شهیدی را که در گرگان شهید شده آورده ایم ایشان گفته بودند مواظب باشید به گیر اوباشها نیفتید جنازه اش را در مشهد تشییع کردیم و در مراسم تشییع و مجالس غلام حسین جمعیت زیادی شرکت کرده بودند و در مشهد دفنش کردیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه