معراج
مادر شهید: یک روز دستش زخم شده بود گفتم معراج جان افتادی؟گفت مادرجان راستش را بخوای توی یکی از دهاتای سردشت کمین داشتیم که اهالی روستا با قاچاقچیان همکاری کردند و با بیل و کلنگ و چاقو به ما حمله کردند و امام زمان(ع) رو قسم دادم که عروسی داداشم عزا نشه برای مادرم به من بیست روز مهلت بده که دقیق هم بیست روز نشد که شهید شد. همسر شهید: یکی از خصلت های خوبش این بود که شبهای جمعه که می شد برای همه بستگان پیامی در باب امام زمان (ع) میفرستاد. همسر شهید: روز سه شنبه بود قرار بود عروسی خواهرش برگزار بشه به همین دلیل در تدارکات عروسی بودیم.چهارشنبه به سمت بانه رفت.شب همان جا خوابید و صبح که بلند شد بچه هارو واسه نماز بیدار کرد و ساعت 5 صبح سمت عملیات رفته بودند.من ساعت یک ربع به نه صبح بهش پیام دادم و هنوزم الان پیامش در انتظار است.ساعت 5 تا 9 این اتفاق برایش می افتد.تو این فاصله من و خواهرشوهرم وسایل خانه را می چیدیم و در تدارکات عروسی بودیم.ساعت 11 شد به من تلفن زدند و گفتند سریع بیاین خونه.ما به سرعت رفتیم منزل پدرشوهرم.جلو در که رسیدیم دیدم برادرشوهرم به سرش می زند و میگه داداشم.من تا این صحنه را دیدم متوجه شدم که معراج شهید شده است.
ثبت دیدگاه