سید روح الله حسینی در سال پنجاه و هفت ایام ورود امام
سید روح الله حسینی در سال پنجاه و هفت ایام ورود امام به میهن به دنیا آمد به همین دلیل مادرم اسمش را روح الله گذاشت . همیشه به این اسم افتخار می کرد و می گفت من باید پشتیبان امام خمینی باشم . زمانی که امام رحلت فرمود یازده سال بیشتر نداشت . مثل ابر بهاری گریه می کرد . انگار نزدیک ترین اعضای خانواده اش را از دست داده بود *** برف سنگینی زده بود . خبر دادند که راه روستا بسته شده . روح الله ساعت 5 صبح از خواب بیدار شد و شال و کلاه کرد . پرسیدم : - کجا ؟ - باید برم همدان ... مسیر یک کیلومتری خانه تا روستای مجاور را توی برف ها رفت . آنجا توانست سرویس ساعت 8 صبح را سوار شود و به راهپیمایی بیست و دوم بهمن برسد . بعد از ظهر که آمد نوک بینی و گونه هایش قرمز قرمز شده بود اما خوشحال بود . با خنده عکس آیت الله خامنه ای را که از شهر آورده بود نشانم داد و گفت : - می خوام تو اتاقم نصب اش کنم *** در کوه های مرزی سلماس خدمت می کردم . با روح الله توی یک پاسگاه بودم . توی آن ارتفاعات صعب العبور آب لوله کشی نداشتیم . روح الله بشکه های بیست لیتری خالی را گذاشت عقب تراکتور و به همراه یکی از نیروهای کادر سوار شد . چیزی از رفتن شان نگذشته بود که سر و صدای بیسیمچی پاسگاه مجاور به گوش رسید : - صدای تیر میاد . مگه بچه های شما درگیر شدن ؟ فورا به یاد روح الله و همراهش افتادم و هُری دلم ریخت . ساعتی بعد فهمیدم که حدس ام درست بوده . نیروهای ضد انقلاب با نامردی آنها را شهید کرده بودند
ثبت دیدگاه