آبروی محله
درب خانه را که باز کردم، جوان 25سالهای را دیدم. پاکتی از خوراکیهای موردعلاقه بچهها را به دستم داد و گفت: «اینها برای دختر شهید ایمانی هست. ایشون به گردن ما خیلی حق دارن.» پرسیدم: «شما؟» نطقش باز شد: «من و دوستام بیرون سیگار میکشیدیم که آقای ایمانی با موتور رد میشد، ما رو که دید نصیحتمون کرد، میگفت به جای دود سیگار چیزهای مقوی، پسته و گوشت بخورید. حیف جوونی تون نیست؟ تا به خودتون بیاید میبینید معتاد چیز دیگه ای شدید.» آن زمان فکر میکردیم این آقا چقدر در کار ما دخالت میکند. ولی حالا میفهمیم که چقدر ایشان دلسوز ما بودند. علاوه بر این، همیشه به ما و خانوادههایمان کمک مالی میکردند. آمدهام تا از لطف و محبتشان تشکر کنم و اگر بتوانم کمکی کرده باشم. از ایندست مراجعات به منزلمان خیلی زیاد بود و ما تازه متوجه الطاف شهید به دیگران میشدیم. به نقل از همسر شهید غضنفر ایمانی
ثبت دیدگاه