امین امیرنیا شهید امین امیرنیا ته تغاری خانواده بود که در تاریخ ۲۰/۳/۸۷ در روستای "بودجه سفلی" از توابع بخش اصلاندوز شهرستان پارسآباد به دنیا آمد. خانواده، خانوادهای بود یکجانشین که مقداری زمین زراعی داشتند. با این حال اصلیترین ممرِ معاش آنان را دامداری و گلهبانی تشکیل میداد و در مجموع از چنان وضعیتی برخوردار بودند که میتوانستند امور خود را به راحتی بچرخانند. هنوز شیرخواره بود که دست روزگار، مادرش را گرفت و خواهرش مراقبت از امین را عهدهدار شد. این خواهر برای برادرش مادری کرد و در حالی که او را به پشت میبست و در بغل میگرفت و یا در دامن پیراهن خود مینهاد، کارهای خانه را انجام میداد و چنین بود که امین اندک اندک بزرگ شد و با زندگی نیمه ایلاتی خانواده جوشید به طوری که از پنج سالگی نگهداری برهها به او سپرده شد و او شش ساله بود که در کنار گلة بره، نی میزد و نوای خوش نی او برای اهالی بودجه آشنا بود. دوران کودکی او به همین منوال گذشت. اگر چه در همین زادگاه خود دو سال به مدرسه رفت اما چون از طرفی در درس پیشرفت خوبی نداشت و از طرف دیگر خانواده به کار او نیاز داشت، در سال دوم ابتدایی ترک تحصیل کرد و رسماً دامداری و کشاورزی پیشه کرد و رفته رفته کسی شده بود برای خانواده و روستایش مفید و مؤثر. این فرزند مؤثر بودجه سفلی، دوران نوجوانی خود را نیز صرف کارهای دامداری و مزرعه کرد و رفته رفته به سن خدمت نزدیک شد. اکنون نوجوانی بود شوخ طبع که دوستان زیادی داشت. در ایام محرم و رمضان، در مسجد بود و عزاداری میکرد و اصلیترین گردش و تفریح او، گردش در طبیعت بود و نی زدن. نیای که صدای آن، دوستان امین را به محبت و همدمی فرا میخواند و آنگاه آنها جمع میشدند و تفریح میکردند، "چلنگ آغاج" بازی میکردند و روزگار میگذرانیدند. در تمام کارهای زندگی نیمه ایلاتی از کشت زمین و پرورش جالیز گرفته تا پشمچینیِ گوسفندان مهارت یافته بود و در همة این موارد نه تنها عنصر اصلی خانواده بود، بلکه به همسایگان و خویشاوندان نیز با گشادهدستی و خوشرویی کمک میکرد. هنگامی که به دوران نوجوانی پا نهاد، آدمی قرص و محکم بود که در مقابل مشکلات به خدا پناه میبرد. به خدایی که حیات و مرگ آدمی در دست اوست. غالباً به سرانجام زندگی آدمی فکر میکرد و آنگاه که ساعتها در کنار گوسفندان به تنهایی به سر میبرد، به آخرت میاندیشید و به اینکه شهادت چگونه آخرت آدمی را تضمین میکند. جنگ تمام شده بود و امین میخواست از فیض شهادت بینصیب نماند. چنین بود که داوطلبانه به خدمت رفت و به عنوان جمعی نیروی انتظامی در کردستان و در بخش مخابرات لشکر به خدمت پرداخت. چند بار به مرخصی آمد و با دوستانش تجدید دیدار کرد. آخرین بار که از مرخصی برمیگشت به اطرافیانش سپرد با نیکنامی و خوشرویی زندگی کنند و موجب آزار کسی نباشند. خودش چنین بود امین امیرنیا! دوستانش به یاد میآورند که با هر بهانهای آنها را میخندانید. به یاد میآورند که با هم به کلاس نهضت سوادآموزی میرفتند و آنجا هم امین شمع جمع بود. به یاد میآورند که امین سعی میکرد با انجام پارهای از کارهای خانواده، جای خالی مادر را برای پدر پر کند و شوخطبعیها و مهربانیهای او را به یاد میآورند. یک ماه بود که از مرخصی برگشته و به محل خدمت خود برگشته بود. اکنون ساکنان بودجه سفلی آمبولانسی را دیدندکه صفیرکشان به سوی اصلاندوز میرفت. آنها فکر کردند تصادفی رخ داده است. ساعتی بعد همه فهمیدند، تصادفی رخ نداده، شهادتی رخ داده است. امین امیرنیا شهید شده بود. او در اثر حریق مخابرات لشکر کردستان در آتش سوخته بود. او در تاریخ ۱۰/۹/۱۳۷۲ شهید شده بود. او در بودجه سفلی به خاک سپرده شد و بدین ترتیب بودجه سفلی شهیدی را در آغوش کشید. سلام بر شهید بودجه سفلی.
زندگینامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.