شهید پاشا شکیبا فرزند افراسیاب شکیبا و صفیه شکیبا در روستای ورنیاب که از روستاهای تابعه سرعین شهرستان اردبیل می باشد، در تاریخ 1/8/1348 به دنیا آمد. 5 فرزند پسر و 3 فرزند دختر حاصل ازدواج افراسیاب و صفیه خانم بود که شهید سومین فرزند این خانواده بود. دوران کودکی شهید به دلیل فقر اقتصادی خانواده و نداشتن زمین و احشام کافی در فقر و نداری می گذشت که البته با بزرگ شدن فرزندان خانواده خصوصاً فرزندان پسر روز به روز زندگی آنهارو به بهبودی می گذاشت. به دلیل این که پدر خانواده از ناحیه پا فلج بود، این موضوع باعث شده بود که مشکلات آنها روز به روز بیشتر شود و زندگی به کام آنها تلخ تر گردد. و در همین زمان بود که شهید پاشا شکیبا دوره ابتدایی را در روستای ورنیاب به مدرسه رفت و در مدرسه ابن سینای روستا به تحصیل پرداخت و تا پایان کلاس پنجم درس خواند. اما بیماری پدر و مشکلات اقتصادی او را از ادامه تحصیل منصرف کرد. وی که تمام مشکلات زندگی بر عهده اش بود و مجبور بود که به دلیل مشکلات خانواده اش به کار و تلاش زیاد همت گمارد با روی آوردن به کارهای کشاورزی در فصول کشاورزی و رفتن به کارگری در تهران و دیگر شهرها در فصول زمستان و پاییز، سعی می کرد بتواند برای خانواده مثمر ثمر واقع گردد. دوستان او ایام حاتمی و فرض الله شکیبا بودند که فامیل و البته دوستان صمیمی شهید بودند و کنار هم زندگی را با مهربانی و عطوفت و البته کمک به همدیگر و کمک به خانواده سپری می کردند. او پدر و مادر و برادران و خواهران خود را آنچنان دوست داشت که دایماً به فکر تامین رفاه حال آنها بود. او سربلندی و سلامت خانواده و آشنایان و پیروزی و سربلندی کشورش را آرزو می کرد و البته به دلیل حجب و حیای زیاد هیچ وقت به کسی از آرزوهای فردی و شخصی سخنی به میان نمی آورد. او در خانواده ای بزرگ شده بود که مشکلات زیاد اقتصادی باعث می شد که تمام بار مشکلات خانواده بر دوش ایشان باشد . غم و درد ناشی از بیماری پدر و غم و درد فقر از سوی دیگر باعث شده بود که او از کودکی با تلاش و کوشش به فکر خانواده خود باشد و فرصتی برای بازی و اوقات فراغت البته آنچنان که برای دیگران مقدور است برای او فراهم نباشد. پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی و شهادت جوانان بسیاری در راه وطن باعث شده بود که آوازه انقلاب و وقایع جنگ در تمام نقاط ایران و حتی روستاهای دور افتاده نیز طنین انداز شود. به همین خاطر شهید پاشا شکیبا نیز مثل تمام جوانان ایرانی در فکر حضوری مقتدر در جبهه ها برای دفاع از خاک مقدس جمهوری اسلامی ایران بود. اما بیماری پدرش از یک سوونیاز خانواده به او باعث شدکه اونتواند در جبهه حاضر شود تا اینکه 3 سال بعد از پایان جنگ تحمیلی زمان خدمت سربازی او فرا رسید و او جهت انجام خدمت مقدس سربازی خود عازم خدمت شد و در لباس نیروی انتظامی جمهوری اسلامی به خدمت پرداخت. سربازشجاعی که درگروهان یکم تیپ 23 عاشورا درسیستان بلوچستان خدمت می کرد، عاقبت در تاریخ 10/3/1370 در منطقه چشم زیارت شهر زاهدان در درگیری با اشرار و قاچاقچیان مسلح بر اثر اصابت گلوله و خونریزی بسیار به شهادت رسید. پدر بیمار و مادر زحمتکش او منتظر بودند که با بازگشت او مراسم عروسی و ازدواج او را برگزار کنند. اماغافل از این که می بایست در مراسم تدوین فرزندی شرکت می کردند که امید و نقطه اتکای زندگی هر دو آنها بود و آرزوهای آنها را بر باد می داد. پیکر مطهر شهید در میان حزن و اندوه خانواده و اهالی روستای ورنیاب در قبرستان عمومی روستا به خاک سپرده شده تا معلوم شود که دفاع از وطن و سرزمین منحصر به زمان جنگ نیست و ایران نیازمند فداکاری جوانانی است که همیشه و در همه حال آماده فداکاری برای وطن باشند. مادرش می گوید : فرزندم را با فقر و فلاکت بزرگ کرده بودم و به مرحله ای رسیده بود که تمام مشکلات ما را حل می کرد . امّا مشکلات ما خیلی زیاد بود ، حتّی من یادم است که انگشتری ام را فروختم تا او با پول حاصل از آن انگشتری به خدمت برود ، 5 ماه هم در زاهدان بود و به مرخصی هم نمی آمد که بعدا متوجه شدیم که پول نداشته و به دلیل بی پولی به مرخصی نیامده بود. پسرم به همراه دوستانش به محاصره قاچاقچیان و اشرار افتاده و به شهادت رسیده بود البته من آن موقع خواب های عجیب و غریب زیاد می دیدم که بعدا" متوجه شدم که همه آن خوابها درست بوده و پسرم به شهادت رسیده است . اما چه کنم که خداوند او را از ما گرفت همانطور که او را از ما گرفته بود .
تصاویر
زندگینامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.