ميرعزت بهبودي " ميخواست ادامه تحصيل بدهد و معلم بشود. بزرگترين آرزويش اتمام خدمت سربازي و تشکيل زندگي بود." اين جوان ناکام که ديگرگونه به کام دل رسيد، ميرعزت بهبودي بود، فرزند مير تقي و روشن. مير عزت پنجمين فرزند خانواده بود که حوالي ساعت 7 صبح روز بيست و يک اسفند ماه سال 1349 در روستاي "اوزون قويي" واقع در شمال شرقي پارسآباد به دنيا آمد. خانوادهاش يك قطعه مزرعه شش هکتاري آبي داشتند اما اين مزرعه را شرکت سهاميزراعي "نادر" همچون ساير مزارع اطراف، در تصرف داشت و تنها مبلغي ناچيز به عنوان سود ويژه به زارعان پرداخت ميکرد. سود ويژهاي که مبلغي نبود و از اين رو پدر مجبور بود با نگهداري تعدادي گاو، به امر گذران زندگي خانوادهاش سهولت ببخشد. مادرش به ياد ميآورد از هنگاميکه دو ساله شد کنار پدر ميايستاد و با او خم و راست ميشد و نماز خواندن پدر را تقليد ميکرد. شيرين زبان بود و خيلي زود نماز ياد گرفت و ياد گرفت که چگونه گاوها را در حاشيه مزرعهها بچراند و آنها را سير کرده و به خانه برگرداند. در دوران کودکي او بود که انقلاب اسلاميايران پيروز شد. آنيترين ثمره پيروزي انقلاب در خانواده ميرعزت آن بود که شرکت سهاميزراعي منحل شد و زمين زراعي خانواده به ايشان مسترد گرديد و اين امر موجب بهبود اوضاع مالي خانواده شد، خانوادهاي که همچنان در "اوزون قويي" زندگي ميکردند. پدرش او را در مدرسه ابتدايي اوزون قويي ثبت نام کرد، مدرسهاي که امروز دانش نام دارد. مادرش به ياد دارد که مير عزت لبخند زنان و با رضايت خاطر به مدرسه رفت.کيف دستساخت پدرش را از گردن آويخت و به مدرسه رفت. درسهايش جاي نگراني نداشت و علاوه بر آن، در کار آبياري مزرعه به پدرش کمک ميکرد. در اوقات فراغت از مدرسه و مشق، گاوها را به پيش ميانداخت و در "بره = BARAH"هاي مزارع ميگرداند و ميچرانيد و يا براي حيوانات بي زبان علوفه جمع ميکرد. وجين ميکرد، پنبه تنک ميکرد. صلهشکني ميکرد، پنبهچيني ميکرد. و اگر از اينها فراغتي به دست ميآورد مخصوصاً آنگاه که بهار از نيمه ميگذشت و آبها گرم ميشد، با دوستانش و يا به تنهايي، در نزدکي آن سوي خانهاش، به کانال برگشتي شش متري ميرفت و به آب تني ميپرداخت و از اين رو شنا را به خوبي ياد گرفته بود. با پايان دورة ابتدائي، مير عزت رغبت زيادي به تحصيل نشان نداد وترک تحصيل کرده و نخست در روستا به انجام کارهاي خانه پرداخت سپس در بخش باغات کشت و صنعت و دامپروري مغان ثبت نام و شروع به کار كرد. حالا ديگر سيد نوجوان حقوق بگير بود و تا حقوق ماهانهاش را ميگرفت يک جا آن را به پدرش تسليم ميکرد تا پدر چيزي به اوبدهد يا ندهد. هنگاميکه از کار شرکت فراغت حاصل ميکرد، همچون دوران سابق به کارهاي خانه ميپرداخت. در ايام محرم در مسجد بود و زنجير ميزد.گاهي فوتبال بازي ميکرد. با برادران و خواهرانش دوست بود و حرمت پدر و مادرش را نگه ميداشت. در کارهاي خانه همانند پخت نان به مادرش کمک ميکرد. کار را عبادت ميدانست واز خداوند مسئلت ميکرد که اعمال او را قبول فرمايد. آدميبود تودار و متين. در قبال سختيها و مشکلات حوصله به خرج ميداد و به خدا توکل ميکرد. بزرگترين آرزويش اتمام خدمت و تشکيل خانواده بود و ميخواست در آينده ادامه تحصيل داده و معلم بشود. متأسف بود که ترک تحصيل کردهاست. عضو فعال پايگاه شهيد عبدي بود و اغلب، شبها تا صبح به نگهباني و ايست و بازرسي ميپرداخت. با نگهباني وکار شرکتي و کار در خانواده، وارد دوران جواني شد و به سن خدمت رسيد و بخشي از آرزوهاي خود را که دفاع از کشور بود، محقق ديد. اگر چه اکنون ديگر جنگ در کشور به پايان رسيده بود. اما لزوم دفاع و انجام خدمت سربازي همچنان سر جاي خود محفوظ بود. مير عزت همراه با حافظ باقري که به واسطه همجواري روستايشان، باهم آشنايي داشتند از طريق حوزه اعزام وظيفه پارسآباد در تاريخ 20/6/68 به اردبيل اعزام شدند و سپس به مشکينشهر منتقل شدند و دوره آموزش نظاميرا به عنوان سربازان نيروي انتظاميدر آنجا سپري کردند. پس از طي دوره به تبريز اعزام شدند. ناحيه تبريز ضمن انجام تقسيم، آنها را به هنگ اصلاندوز و هنگ اصلاندوز به گروهان خمارلو و گروهان خمارلو به پاسگاه شتربان واقع در ساحل ارس در مرز کشور آذربايجان فرستاد. دو دوست زماني که ارمنستان و آذربايجان درگير جنگ بودند، در اين پاسگاه خدمت ميکردند.يک سال گذشت. يک سالي که طي آن دهها مأموريت از سهل و ساده تا پيچيده و خطرناک انجام دادند و در در تمام مأموريتها با هم بودند. پس از يک سال، آنها دوباره تقسيم شدند. اين بار دو دوست به منطقه عملياتي "موچش" در کردستان اعزام شدند در موچش کردستان تقسيميمجدد به عمل آمد که دو دوست از هم جدا شدند و اين جدايي ابدي بود. از آن نزديک به بيست ماهي که سيد در نيروي انتظاميجمهوري اسلاميايران خدمت ميکرد، نزديک به يک ماه آن در جنوب کشور و در منطقه عملياتي گذشت. باري به مرخصي آمد و براي تمام اعضاي خانوادهاش هديه آورد. مادرش اعتراض کرد که تو سربازي کسي از تو انتظار ندارد و لازم نبود اين همه هزينه کني. سيد گفت غمينيست ممکن است اين آخرين هديهاي باشد که از من ميگيريد. راست گفته بود سيد. سه روز بود که از مرخصي برگشته بود و هنگام برگشت به برادر بزرگترش گفته بود: من شهيد خواهم شد. پدر در شرکت کشت وصنعت مشغول کار بود.کساني آمدند وگفتند مير عزت شهيد شده است. پدر بلافاصله از دست رفت و بيهوش بر زمين افتاد. او را به بيمارستان منتقل کردند. پدر وقتي که به هوش آمد ديگر فرزندش را در گلزار شهداي آق مزار معروف به مزار سيد عليش دفن کرده بودند. سيد جوان در روز هفتم مرداد ماه سال 1370 آنگاه که مشغول انجام وظيفه تأمين راه بود، بر اثر تركش خمپاره عناصر اشرار، ترکشهايي كه وارد سر و صورت و دست و سينهاش شده بود، بر خاک افتاد تا بر آسمان صعود کند. حالا پدرش از اسلاميت و اخلاق او ميگويد و مادرش از زيرکي و نماز خواني او. هنگاميکه پس از دو ماه همرزم و دوستش به مرخصي آمد در اولين فرصت به خانه سيد سر زد تا از اوضاع دوستش و اين که در کجاست مطلع شود. او تا به نزديکي خانه ميرعزت رسيد، پلاکاردههاي سياه را ديد و فهميد سيد شهيد شده است. لحظهاي ذهنش پوک شد و ديگر دلش نيامد خود را در نظرگاه پدر و مادر سيد قرار دهد. همانجا روي موتورسيکلت نشست و گريست. زماني گريست وآنگاه در حالي که چشمانش سرخ شده بود، به خانه برگشت.
تصاویر
زندگینامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.