در خانواده ای مذهبی در روستای لیان،کودکی زاده شد که او را علیرضا نام نهادند. علیرضا با احساسات ناب مذهبی رشد و تربیت یافت. تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش به پایان رسانید و از آن پس به دلیل علاقه ی وافری که به کار فنی داشت به رشته ی فلزکاری روی آورد. حدود دو سال در این حرفه در شهر تهران و مدت 14 ماه در اصفهان مشغول به کار بود. او بارها به میقات عشق به پای ارادت رفته بود طعم شیرین شعور و شور را در مشعر بودن چشیده بود.در آخرین ملاقاتی که با عشق داشت حس کرد که از قافله باز مانده است. در دلش آشوبی بر پا بود اما خودش را راضی کرد که تسلیم کمند تقدیر شود. امام عاشقان که به ملکوت رفت داغ دلش بیشتر شد. برای اینکه به آرامش برسد لباس سبز بر تن کرد.گویا در یکی از شب های تنهاییش در کنار سجاده راز و نیازش، دعایش اجابت شد و رسید به انتهای خط نوری که تا ابدیت عشق امتداد یافت. از همان دوران نوجوانی شور و شوق جبهه و شهادت در رفتارش موج می زد.این گفته ی کسانی است که حتی زمانی کوتاه با او برخورد داشتند اما به دلیل کمی سن، در راه رسیدن به معشوق، نوشیدن جام شیرین شهادت چند سالی به تاخیر افتاد. اطرافیان نزدیکش می گویند که او خود می دانست سر انجام به هدف چندین ساله ی خود خواهد رسید. نه تنها چهره ی نورانی اش بلکه حرف¬های واضح او گواه این مطلب بود. همرزمان او می¬گویند که در آن لحظه¬های آخر حیاتش با ذکر یا علی و مدد گرفتن از مولا و مقتدای خویش پا در راه ماندن نهاده بود. والدین شهید می گویند حدود شش سال به صورت مداوم با بسیج همکاری داشت. او همیشه عاشق جبهه بود.خیلی به ما احترام می گذاشت و اخلاق و رفتارش خوب بود. رضایت مردم را جلب می کرد و همه از دست او راضی بودند. مادرش می گفت یک روز بعد از شهادت علی رضا، خیلی بیتابی می کردم. شب خوابش را دیدم که به من گفت نگران من نباشید مکانی که من هستم خوب است و به آرزویم رسیدم. علی سرباز کمیته بود. بعد از اینکه آموزشی او در تهران تمام شد به شهرستان نائین انتقال یافت. او قلبی به وسعت عشق داشت و از این رو به تمام خوبی ها مهر می¬ورزید. قلبش را مهبط آیات و انوار قرآن و ایمان ساخته بود. در خواندن قرآن مداومت داشت و اهل تدبر در قرآن بود. روح متعبد و با صفایش بی اختیار هرکس را مجذوب خود می-ساخت. لحن و کلام صمیمی و گرمش به دوستان آرامش می¬بخشید. خضوع و فروتنی اش دیگران را به تکریم و ادب وا می داشت. اخلاق محمود و پسندیده اش سرمشق بسیجیان بود به حضرت امام و آرمان هایش عشق می ورزید و مطیع محض معظم له بود. به روحانیت مبارز نیز ارادت می ورزید. گویا او خودش از شهادتش با خبر بود و بر خلاف مرخصی های قبلیش، بار آخر با تمام اقوام خداحافظی کرد ولی چون خواهر او در تهران اقامت داشت موفق به دیدار او نشد. بعد از اینکه با خبر شد خواهر و دامادشان به منزل آنها آمده اند پیغام داده بود که به نائین برای دیدار بیایند. من (مادر شهید) و حسین برادرش و دامادمان به نائین رفتیم. علیرضا آماده باش بود و با لباس کامل نظامی در حال استراحت بود. بعد از ملاقات با حسین برادرش به طور خصوصی صحبت کرد. بعدها متوجه شدیم که به او گفته بود که ما فردا ماموریت داریم و خواب دیدم که شهید می شوم مرا حلال کنید و از طرف من با پدر خداحافظی کن.
تصاویر
زندگینامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.