پسرم حمیدرضا فرزند اول خانواده بود او در ساعت 5 بعد از ظهر 20 تیر ماه 1348 در شهر اصفهان به دنیا آمد. حمیدرضا به ورزش بسیار علاقه داشت و ورزشکار بود او بسکتبال بازی می¬کرد به ورزشگاه تختی می¬رفت و زیر نظر استاد تمرین می¬کرد او در این رشته مدال¬های زیادی کسب کرده و به عضویت تیم ملی درآمده بود. حمیدرضا از کودکی مؤمن و متعهد بود از قبل رسیدن به سن تکلیف روزه گرفتن را شروع کرد ایام محرم که می¬شد در دستجات سینه زنی شرکت می¬کرد و در رسیدگی به امور مسجد، کمک خادمین بود. همیشه دوست داشت دستش توی جیب خودش باشد به همین دلیل مدتی در یک جوجه کبابی کار کرد، دستمزدش را جمع کرد و با آن یک موتور خرید ولی بعدها که مشکل مالی برایمان پیش آمد آن را فروخت بعد از آن وارد شغل مکانیکی شد. در زمان انقلاب در تظاهرات و فعالیت¬های انقلابی شرکت می کرد. در زمان جنگ وقتی شهر ها را بمباران می¬کردند به پناهگاه می¬رفتیم و من می ترسیدم حمیدرضا به ما می گفت نترسید ما یکبار به دنیا می آییم و یک بار هم از دنیا می رویم اصرار داشت که به جبهه برود وقتی به سن 18 سالگی رسید برای ورود به دانشگاه امتحان داد و در مقطع مهندسی مکانیک قبول شد ولی بخاطر دوری راه و دوری از خانواده از رفتن به دانشگاه منصرف شد و به خدمت سربازی رفت هر وقت به مرخصی می آمد از ما طلب بخشش و حلالیت می کرد. به برادر کوچکش می گفت تو برایم دعا کن شهید شوم. حمیدرضا یک سال در جبهه حضور داشت تا اینکه در 30 کیلومتری خرمشهر دچار سانحه ی رانندگی می شوند و سر حمیدرضا به لب جدول برخورد می کند و به این ترتیب او در هجدهم آبان 1368 به شهادت می¬رسد. خبر شهادتش را به برادرم و فامیل ها داده بودند و بعد آنها کم کم به من گفتند من در آن لحظه از حال رفتم بعد هم به سردخانه ی کهندژ رفتیم و حمیدرضا را به گلستان شهدای اصفهان بردیم و او را تشییع کردیم یادش گرامی.
تصاویر
زندگینامه
اسناد
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.