شهید رضا جهانگیری

کد ایثارگری:
۶۸۰۰۴۸۳
نام پدر:
ولی اله
محل تولد:
ایران ، استان اصفهان ، شهرستان فریدن ،
تاریخ تولد:
۱۳۴۵/۰۳/۰۲
شغل:
سرباز
تحصیلات:
نا مشخص
تاریخ شهادت:
۱۳۶۸/۰۲/۲۶
محل شهادت:
مهاباد
زندگینامه

فرازی از زندگینامه شهید به نقل از برادرش: ما در یکی از روستاهای فریدن زندگی می¬کردیم چون خیلی علاقه به اسم امام رضا (ع) داشتم و به زیارت ایشان می رفتم نام او را رضا گذاشتم او پسر سوم خانواده بود او یک بار برای چراندن گوسفندان به کوهستان رفته بود چون می-خواست که گوسفندها به پرتگاه نیفتند خودش به پرتگاه می افتد که متوسل به حضرت ابوالفضل (ع) می شود که آقا ابوالفضل (ع) او را نجات می دهد. همه می¬گفتند اگر کسی از اینجا به پایین پرتاب شود جان سالم به در نمی برد. خیلی آرام و مظلوم بود و اصلاً آزارش به کسی نمی رسید به پدر و مادر کمک می-کرد. جارو می کرد از چشمه آب می آورد و برایش مشکل نبود به در پرورش گوسفندها و گاوها کمک می کرد مثلاً از صحرا علوفه برایشان می آورد و آنها را به چرا می برد. به دلیل اینکه کمک حال پدر بود در 10 سالگی به مدرسه رفت. معلم هایش می گفتند او باید درس بخواند چون استعدادش خوب بود و با انضباط بود و آزارش هم به کسی نمی رسید همه از او راضی بودند او تا کلاس اول راهنمایی درس خواند بعد از آن ما به اصفهان آمدیم چون مخارج زندگی ما تأمین نمی¬شد. او چون علاقه به کارهای فنی داشت در تأسیسات لوله مشغول به کار شد. اگر کسی پول نداشت مزدش را از او نمی گرفت مجانی برایش لوله کشی می کرد می گفت 3 صلوات بفرست و با 3 صلوات قیمت آن کار را تمام می کرد. سپس به سربازی رفت و این سربازی رفتنش بیشتر یک بهانه بود چون قبل از آن خیلی به پدر و مادر اصرار می¬کرد که اجازه بدهند به جبهه برود ولی آنها نمی گذاشتند عاقبت به خدمت سربازی اعزام و به بوشهر رفت و در ژاندامری مشغول به خدمت شد. پس از مدتی به مهاباد کردستان پایگاه فراهانی رفت او سقای رزمندگان شده بود و آب آشامیدنی را تأمین می کرد تا اینکه اسیر کردهای ضد انقلاب شد و آنها انگشت های دست و پایش را قطع می کنند و حتی جمجمه سرش را از بین برده بودند چون هر چه می خواستند اطلاعات از او بدست بیاورند او حرفی نزده بود و او را با شکنجه به شهادت رساندند. قبل از اینکه اعزام شود پدرم می¬گفت معصیت دارد که شما بدون همسر باشید برای همین ازدواج کرد آنها یک ماه عقد بودند بعد از آن عروسی کردند عقد و عروسی ایشان خیلی ساده برگزار شد و به مشهد رفتند هنوز یک سال از عروسی اش نگذشته بود که به شهادت رسید. او دعای کمیل و زیارت عاشورا را هر پنج شنبه در خانه مان برگزار می کرد آن موقع تلفن نداشتیم به درب خانه¬ها می¬رفت و مردم محل را دعوت می کرد. او از ما خواست که مسجدی بسازیم تا بتوانیم بهتر مراسمات خود را برگزار کنیم. او به کشاورزی علاقه داشت چون معتقد بود کشاورزی معامله با خداست و در آمد حلال دارد. او وصیت کرده بود که دوست دارم پس از شهید شدنم جایی که زیارتگاه است مرا به خاک بسپارید ولی به خاطر وصیتش، او را به سید محمد بردیم و در جوار آقا دفنش کردیم.

وصیت نامه

وصیت نامه

۱۴۰۱-۴-۸ ۱۰:۲۰
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.