فرازی از زندگینامه شهید از زبان خواهرش: او فرزند ششم خانواده بود او تا پنجم ابتدایی درس خواند و بعد از آن برای اینکه کمک خرج خانواده باشد مشغول به کار شد و درس را رها کرد او در کارخانه ی ریسندگی و بافندگی مشغول به کار شد که البته بعد از آن دوباره همزمان با کار به تحصیل ادامه داد و تا دوم راهنمایی درس خواند. در دوران کودکی مشکلی برای او پیش می¬آید که باعث می¬شود زبانش بند بیاید و قدرت تکلم خود را از دست می¬دهد خانواده او را به مشهد می برند در آنجا شفا پیدا می¬کند و توانایی صحبت کردن او باز می¬گردد. او در طول زندگی نظم و انضباط خاصی در کارهایش داشت و همه¬ی کارهایش را خودش انجام می داد و به دیگران زحمت نمی داد حتی هر بار که از جبهه به مرخصی می¬آمد خودش لباس¬هایش را می شست. سرانجام در سن 18 سالگی برای خدمت سربازی به جبهه می رود در مدتی که جبهه بود همیشه سعی می کرد به همرزمان خود کمک کند به طوری که هرگاه نزدیک عید بود به او مرخصی می¬دادند به جای خودش همرزمان دیگرش را که همسر و بچه داشتند به جای خود می فرستاد و یا اندکی ماهیانه¬ای را که دریافت می¬کرد به دوستان دیگری که احتیاج داشتند تقدیم می-کرد او زمانی که به مرخصی می¬آمد به اقوام به خصوص خواهران خود سرکشی می¬کرد. برادر شهید تعریف می¬کند یک بار که او به مرخصی آمد عکس گرفت و آن را به برادر خود داد و گفته بود: «که این عکس نزد شما باشد و زمانی که تابوت مرا آوردند آن را جلوی تابوتم قرار دهید» خانواده ی شهید تعریف می¬کند که آخرین باری که برای مرخصی آمد شب آخر هنگام رفتن خداحافظی خاصی کرد که انگار آگاه بود از اینکه دیگر بر نمی گردد حتی بچه های خواهرش که در خواب بودند را بوسید. او مدتی قبل از عید نوروز روز پنجشنبه به خانواده اش زنگ می زند و می¬گوید احتمالاً برای روز شنبه به مرخصی می¬آید و بعد از خداحافظی با خانواده هنگام بازگشت از تلفن خانه بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید.
زندگینامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.