شهید محمود کدخدایی الیادرانی

کد ایثارگری:
۶۷۱۶۰۳۲
نام پدر:
محمد
محل تولد:
ایران ، استان اصفهان ، شهرستان اصفهان ،
تاریخ تولد:
۱۳۴۶/۰۶/۰۱
شغل:
سرباز
تحصیلات:
زیر دیپلم
تاریخ شهادت:
۱۳۶۷/۰۴/۲۱
محل شهادت:
فکه
زندگینامه

او در سه سالگی پدرش را از دست داد به خاطر فوت پدر بسیار ناآرامی می¬کرد مدام سراغ پدر را می¬گرفت که به هر نحوی بود مادرم او را آرام می کرد. مادرم تعریف می¬کرد که او را به سختی دنیا آورد و برای زنده ماندن او بسیار نذر و نیاز کرده بود. در دوران کودکی بیماری سختی گرفت و بسیار گریه می¬کرد او را به دکتر بردیم که بالاخره بعد از مدتی بهبود یافت او بچه ای زرنگ و فعال و بسیار کنجکاو بود مثلاً اگر در خانه وسیله¬ای را در جایی می¬گذاشتیم محال بود که سراغ آن نرود و آن را خراب نکند مثلاً سر رادیو می¬رفت و تمام پیچ¬های آن را باز می کرد به خاطر همین تمام وسایل را از او مخفی می¬کردیم موقعه ای که مادرم به نماز می¬ایستاد پیش او می¬رفت و از او را تقلید می¬کرد در همان دوران کودکی نماز خواندن را مادرم به او یاد داد و نمازش را مرتب می¬خواند و با مادرم به مسجد می¬رفت و نماز را به جماعت می¬خواند و روزه نیز می گرفت. او از پنج سالگی به کار نجاری پرداخت استادکار او همسایه ما بود او را بسیار دوست داشت و می¬گفت که بچه¬ای آرام و حرف شنو می¬باشد و تمام کارهایی که به او می¬دهم را بسیار خوب انجام می¬دهد. روز اول مدرسه مادرم او را همراهی کرد بسیار ذوق و شوق داشت و اصلاً نمی¬ترسید بسیار زرنگ بود و سریعاً با بچه ها دوست شد درسش متوسط بود وقتی به مدرسه می¬رفتیم معلم¬ها می¬گفتند که باید بیش¬تر درس بخواند در کارهای خانه به مادرم کمک می کرد، خرید خانه را انجام می داد، وسایل را برای مادر جابجا می¬کرد یا خانه را جارو می¬زد. در دوران قبل از انقلاب سن زیادی نداشت با برادر بزرگم در تظاهرات¬ شرکت می¬کرد بعضی وقت¬ها نیز مخفیانه و به دور از چشم ما به همراه بچه های محل به تظاهرات می¬رفت یا روی دیوارهای محل شعار می¬نوشت یکبار طرفداران شاه که «جاوید شاهی ها» به آنها می¬گفتند و با مردم انقلابی درگیر می شدند دنبال او گذاشته بودند که با آهنی که در دست داشتند به پای او زده بودند و پایش زخمی شده بود تا در خانه او را دنبال کردند یک موقع دیدیم که داخل خانه آمد و در را بست آنها پشت در بودند و در را فشار می¬دادند و می¬خواستند در را بشکنند و داخل شوند که نتوانستند و بالاخره رفتند. پدر بزرگم او را بسیار دعوا کرد که چرا به تظاهرات رفته است. یکبار هم که به تظاهرات رفته بود تیراندازی بسیار شده بود به خاطر اینکه کوچک بود به زمین خورده بود و زیر دست و پای مردم له و لورده شده بود همه از روی بدن او رد می شدند هنگامی که به خانه آمد تمام بدنش زخمی و کبود شده بود موقعه ای که قرار بود الله اکبر بگوئیم روی بام خانه می¬رفت و با صدای بلند تکبیر می¬گفت یا جلوی مسجد، بچه¬های محل را جمع می¬کرد و ندای الله اکبر سر می داد. روزی که امام به ایران آمد با برادرانم به راهپیمایی در میدان امام رفتیم خوشحال بود یادم می¬آید که سرودی برای ورود آقا خوانده بودند که نوار آن را خرید و همیشه آن را گوش می¬کرد و آن نوار را بسیار دوست می¬داشت آن روز بسیار ذوق و شوق داشت او امام را بسیار دوست می¬داشت و بعضی وقت¬ها با دقت پای سخنرانی آقا می¬نشست می¬گفت: «باید به فرمان آقا گوش کرد تا با سعی و تلاش مردم و کمک خداوند یک مملکت کاملاً اسلامی بسازیم. آقا بسیار تنها است و باید از او حمایت کرد و گوش به حرف منافقان نداد». اگر کسی حرفی ناحق در مورد امام یا انقلاب می زد بسیار ناراحت می شد و شروع به صحبت کردن با آن شخص می¬کرد در مورد آن زمان که شاه چه کارهایی انجام داده و ساواک چه بوده و چه کارهایی کرده حرف می¬زد و در مورد امام و فداکاری¬های او صحبت می¬کرد تا آن شخص را قانع کند که حرفش اشتباه است. بعد از انقلاب به عضویت بسیج درآمد در خیابان و چهارراه ها گشت زنی می¬کرد و یا شب¬ها تا دیر وقت به خانه نمی¬آمد و نگهبانی محله را می داد. در همان دوران انقلاب یکی از عموهایم که به او وابستگی زیادی داشت در تظاهرات شهید شد که تاثیر زیادی در روحیه ی او گذاشت و دیگر مرتب به تظاهرات می¬رفت او به امام حسین (ع) و حضرت علی (ع) ارادت خاصی داشت در ایام محرم لباس مشکی می¬پوشید و در دسته¬های زنجیر زنی و سینه زنی شرکت می¬کرد. او بسیار هم خوش اخلاق و هم خیلی جدی بود وقتی ناراحت می¬¬شد به درون خودش می¬رفت و فکر می¬کرد، با کسی حرف نمی¬زد رفتارش بسیار طبیعی بود با اینکه از همه کوچک¬تر بود ولی مثل یک انسان بزرگ برخورد می¬کرد. پولی را که از کار در می¬آورد خرج خود یا خانواده می¬کرد می¬گفت که نان را به زحمت در می¬آوریم نباید اسراف کنیم و پول اضافی خرج کنیم. کناره¬های نان را که در سفره غذا دور می¬ریختند می-خورد می¬گفت که باید صرفه جویی کرد یا لامپ اضافه را خاموش می کرد. لباسش همیشه تمیز و مرتب بود طوری که با اینکه کهنه بود همیشه نو به نظر می رسید و عیدها نیز لباس نو نمی خرید و اهل تجملات نبود مرتب به حمام می رفت و دندان¬هایش را مسواک می زد. همسایه ای داشتیم که حرف زشت بسیار می زد وقتی عصبانی می¬شد شروع به فریاد زدن می¬کرد با اینکه از او کوچک بود ولی نمی¬ترسید و جلوی او می¬ایستاد. وقتی می¬خواست کسی را امر به معروف کند با نرمی و خوشروئی با او برخورد می¬کرد و به او می¬فهماند که کارش اشتباه است. در کوچه دیده بود دختر همسایه¬مان حجاب درستی ندارد به در خانه شان رفت و موضوع را به پدرش گفت که هوای دخترش را داشته باشد بسیار دلسوز و مهربان بود. دوچرخه¬ای نو خریده بود که هنوز خودش از آن استفاده نکرده بود بچه خواهرم دوچرخه می¬خواست آن زمان پدر او به جبهه رفته بود او نیز دوچرخه اش را به او بخشید. در کوچه اگر رهگذری می¬دید که نیاز به پول دارد به او کمک می¬کرد او بسیار خونگرم بود اگر در اقوام یا محله کسی کاری داشت به او می¬گفت او نیز با جان و دل انجام می داد مثلاً اگر پیرمردی را در کوچه می¬دید سوار موتورش می¬کرد و به در خانه¬اش می¬رساند در میان فامیل اگر کسی در بنایی کردن نیاز به کمک داشت دریغ نمی¬کرد. یا وقتی می¬خواستند اثاثیه¬شان را جابجا کنند او را خبر می¬کردند. پدربزرگم کشاورز بود که به او نیز در کار کشاورزی کمک می کرد و بعضی اوقات به صحرا می¬رفت و برای گوسفندانش علف می¬چید و به گوسفندان او رسیدگی می¬کرد. در خانه مان خودش مرغ و خروس داشت که آنها را بسیار دوست داشت و مرتب به آنها آب و غذا می¬داد. دو جفت مرغ عشق نیز داشت که آنها را بسیار دوست داشت آنقدر اهلی شده بودند که از قفس بیرون می¬آمدند و پرواز می¬کردند و دوباره سرشانه محمود می نشستند و داخل قفس می¬رفتند. او علاقه زیادی به گل رز و شب بو داشت که هر بار گلدان¬های کوچک از این گلها می¬خرید در باغچه خانه می¬کاشت. به بچه ها نیز علاقه زیادی داشت دلش نمی خواست آنها را ناراحت کند با آنها بازی می-کرد چون خودش در بچگی یتیم شده بود به آن¬ها رسیدگی و به آنها مهربانی می¬کرد تا ناراحت نشوند درختی در خانه داشتیم که عمویم آن را برید چند روزی گریه می¬کرد که چرا این کار را انجام داده است. او به ورزش باستانی علاقه زیادی داشت اهل مطالعه کردن نیز بود عضو کتابخانه مسجد شده بود و کتاب¬های استاد مطهری و کتابهای مذهبی را از کتابخانه می¬گرفت و می¬خواند. او آرزو داشت که به خدمت سربازی برود و بعد از آن تشکیل خانواده دهد و بچه دار شود اسم بچه اش را به یاد پدرم محمد بگذارد. همرزمش اسیر شده بود وقتی آزاد شد به خانه ما آمد و تعریف می¬کرد که آنجا نیز به فکر دیگران بوده است. مادرم خواب دیده بود که لباس¬ها و صورت محمود خاکی است و با او صحبت نمی¬کند بسیار نگران شده بود که بعد از مدتی خبر شهادتش را آوردند. یکبار نیز بعد از شهادتش خودم مریض بودم شب خواب دیدم که کنار در اتاق ایستاده و قطره اشکی روی صورتش است و به من نگاه می¬کند و حرفی نمی¬زند.

دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.