شهید در سال 1346 در خانواده ای مذهبی و متدین به دنیا آمد پس از سپری کردن دوران خردسالی به دبستان محل تولد رفت که به دلیل فقر مالی و نبود امکانات پس از اتمام کلاس پنجم ابتدایی درس را رها و جهت کسب درآمد و امرار معاش وارد بازار شد سپس جهت ادای دین با توجه به اینکه کشور مورد هجوم دشمن بعثی قرار گرفته بود جهت اعزام به خدمت مقدس سربازی خود را معرفی نمود. او پس از طی کردن دوره آموزش در جهرم جهت نبرد با دشمن وارد جبهه خوزستان شد و بعد از حدود یک سال در تاریخ 21/4/1367 به درجه رفیع شهادت نائل آمد. خاطراتی از شهید از زبان همسرش: یک خصوصیت شهید برایم خیلی مهم و با ارزش بود، از مادرش شنیده بودم وقتی فضل الله کوچک بود و ماه محرم مصادف با فصل سرما شده بود هر چه تلاش می¬کردیم ایشان را در خانه نگه داریم موفق نمی شدیم. آن وقت¬ها امکانات گرمایشی بسیار کم بود و مجالسی که بر پا می¬شد اکثر بزرگترها شرکت می¬کردند و فضل الله هم که عشق به امام حسین (ع) داشت با وجود سرما به این مجالس می¬رفت و از شدت سرما دست¬هایش یخ می¬کرد آهسته به خانه می¬آمد و دست و پایش را گرم می¬کرد و دوباره به مجلس می رفت و ما هم که این صحنه را می¬دیدیم مانع رفتنش نمی¬شدیم. شهید در سن 18 سالگی ازدواج کرد و وقتی ایشان به خواستگاریم آمدند من 16 ساله و ایشان 18 ساله بودند. از آنجا که در یک روستا زندگی می¬کردیم شناخت خوبی از همدیگر داشتیم، البته ازدواج ما کاملا سنتی بود و بیشتر خانواده های ما با هم ارتباط داشتند و با موافقت خانواده با هم ازدواج کردیم. دو ماه از ازدواجمان گذشته بود که راهی جبهه شد، من از او خواستم که اگر می تواند به جبهه نرود و پشت جبهه کمک کند و ایشان گفتند مگر خون من از دیگران رنگین تر است. وقتی به مرخصی می آمد بیکار نمی نشست و به کارهای خانه و کشاورزی رسیدگی می¬کرد. به پدر و مادرش احترام بسیار می گذاشت و به پدر و مادر من همانند پدر و مادر خودش احترام می¬گذاشت. هیچ وقت نمی خواست ناراحتی من و یا خانواده¬اش را ببیند. یادم هست در یکی از عملیات ها از ناحیه کمر و پا زخمی شده بود ولی تا جایی که می¬توانست نگذاشت ما بفهمیم، وقتی من متوجه شدم گفت مبادا به مادرم بگویی نمی¬خواهم وقتی من نیستم غصه بخورد. وقتی از جبهه نامه می فرستاد از همه احوال پرسی می نمود حتی اگر فرصت داشت برای همه ما جدا گانه نامه می فرستاد. یکسال و نیم از رفتن او به جبهه می¬گذشت که پسرمان سعید به دنیا آمد موقع تولد سعید، او در جبهه بود و به خاطر عملیات نتوانست به مرخصی بیاید من نامه ای برایش نوشتم و اثر انگشت سعید را بر روی آن زدم و برایش فرستادم و او بابت این قضیه بسیار خوشحال و خندان شده بود و نامه را نزد خود نگه داشت با به دنیا آمدن سعید من بیشتر وقتم صرف نگهداری از او بود و چون پدرش نبود احساس می¬کردم امانت بزرگی دارم که باید مراقبش باشم تا فضل الله از بابت بچه خیالش راحت باشد ولی نمی¬دانستم که بار این امانت را باید تا به آخر، تنها بر دوش بکشم. سعید یک ساله بود که فضل الله برای همیشه تنهایم گذاشت، ولی یاد مهربانی ها و خاطرات خوب دوران کوتاه زندگی مشترکمان همیشه با من است. به لطف و یاری خدا و کمک خانواده فضل الله که انصافا خانواده¬ای محترم و مهربان بودند بعد از شهادت فضل الله، حامی من و پسرم بودند به زندگی در کنار خانواده ایشان ادامه دادم تا یاد و خاطر فضل الله و مهربانی هایش همیشه همراهم باشد.
تصاویر
زندگینامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.