نم نمک بوی خوشه های زرد گندم امید را در دل کشاورزان روستا هویدا می ساخت و فصل برداشت دسنرنج چندین ماهه ی زارعین رسیده بود و همه داس بر دست برای جمع آوری و درو کردن گندم زارشان به مزارع می رفتند و گرمای نیمه ی تابستان را نیک تحمل می کردند و هر که را فرزند ذکورش بیش بود کارش به ریشش نبود و از همگان به پیش بود. مرداد سال 47 تازه رسیده بود و اولین روزش بود. در آن هنگام به مشهدی رمضان خبر خوشحال کننده و مسرت بخشی رسید. تولد و ظهور نوزادی پسر، پسری که با آمدنش دل آن مرد فرتوت و خسته را امید دوباره بخشید و خستگی و عرق جبینش را پاک کرد. آن زارع سوخته در مقابل آفتاب تموز شتابان به خانه برگشت و با دیدن نوزاد نو ظهورش دست به آسمان برداشت و خدایش را سپاس گفت. بعد از گذشت چند صباحی هر یک از آشنایان و خویشان نامی نیک برای نوزاد به پدر و مادر (اشرف رستمی) پیشنهاد می دادند تا اینکه بعد از شش روز اهل فامیل دور هم جمع شدند و بعد از نیایش به درگاه عبودیت و گفتن اذان و اقامه به گوش نوزاد نام مسمایی برایش برگزیدند. سیف ا... اندک روزگاری بعد باید شمشیر اسلام می شد تا هیچ عصیانگری نتواند به اعتقادات و آرمانهای مسلمین تعدی نماید. سیف ا... سومین فرزند از پنج فرزند خانواده بود. وی در آغوش با مهر مادر متقی اش از تربیت اسلامی و شیعی بهره ها می برد و در نهادش ملکه می گردید. هر چند در آن ایام پدر سیف ا... در فصول گرم سال در کار زراعت و دامداری بود اما این امر کفاف تأمین معاش خانواده را نمی کرد. وی لاجرم باید در فصول سرد سال نیز برای گذران امور خانواده به کار دیگری می پرداخت. علیهذا مشهدی رمضان مجبور بود در فصول سرد سال نیز به دور از خانه و کاشانه اش رهسپار گیلان شده و با کار در شیلات رزق خانواده را فراهم سازد. روزها و ماهها در پی هم می آمدند و سیف ا... با گذر ایام ارزش و ضد ارزش را تجربه می نمود خوبی ها را در وجودش می نهاد و از بدیها می گریخت تا اینکه به سن هفت سالگی رسید و برای اینکه سراج عقلش بینا تر شود دنبال علم رفت و در دبستان ایلوانق خلخال ثبت نام نمود و در اول مهر ماه سال 54 با شوق زاید الوصفی راهی دبستان شد. معلمش از سپاه دانش بود و چون سیف ا... از برترین ها و مستعدترین های کلاس بود میانه ی خوبی با هم داشتند و معلم چشم امید به وی داشت که فرداها حاصل زحمتش مفید جامعه خواهد بود! سیف ا... در کنار تحصیل در کارهای کشاورزی و دامداری یاور پدر بود و او را در جمع آوری محصولات کشاورزی و چراندن دامهایش یاری می رساند. نبود مدرسه ی راهنمایی و بی بضاعتی خانواده سبب گردید سیف ا... درس را بعد از پایان دوره ی ابتدایی رها ساخته و دنبال حرفه ی پدر گرفت. اخلاق نیک و حسنه اش همواره مورد تحسین همگان بود. به ضعفا و سالخوردگان روستا کمک می کرد و با کوچک و بزرگ با متانت برخورد داشت و حرمت بزرگسالان را نگه می داشت و در هیچ مراسمی پا پس نمی گذاشت و در خیر و شر روستا حضوری جدی داشت. هرگز از ادای واجبات چشم نمی پوشید و به اهل بیت علیهم السلام عشق می ورزید. به قول پدرش غلام امام رضا(ع) بود. سیف ا... چون به سن خدمت سربازی رسید تمهیداتی برای اعزامش انجام داد. خود را به ژاندارمری خلخال معرفی کرد و بعد از گرفتن دفترچه ی اعزام به خدمت از طریق کمیته ی انقلاب اسلامی در مهر ماه سال 1367 راهی جبهه های نبرد شد و در کمیته ی انقلاب اسلامی سنندج سازماندهی شد
تصاویر
زندگینامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.