شهید سلمان شجاع گيلانده

کد ایثارگری:
۶۷۱۱۰۵۱
نام پدر:
مسلم
محل تولد:
ایران ، استان اردبیل ، شهرستان اردبیل ،
تاریخ تولد:
۱۳۴۹/۰۶/۱۰
شغل:
کارگر
تحصیلات:
زیر دیپلم
تاریخ شهادت:
۱۳۶۷/۱۲/۱۵
محل شهادت:
سنندج
زندگینامه

بسم الله الرحمن الرحيم "زندگينامه شهيد سلمان شجاع گيلانده " شهدا ذخائر هر دو عالمند "مقام معظم رهبري " شهيد سلمان شجاع گيلانده فرزند مسلم شجاع گيلانده در تاريخ 5/6/1349 در شهرستان اردبيل وبعنوان چهارمين فرزند واولين پسر خانواده بدنيا آمد . خداوند ،سلمان را بعد از تولد چند خواهر به پدر ومادرش هديه داده بود .چنانچه مادر سلمان مي گويد :روزي پدرم که از عشاير بودند به من گفت که با دخترها به ييلاق بياييد .در ييلاق سردابه بودم وبه طبيعت مي نگريستم .با خود گفتم :اي خدايي که سبزه زاران را ،کوهها را ودشتها را آفريده اي ،به من هم،پسري صالح عطا کن تا اين دخترها ،بعد از مرگ من وپدرشان ،به برادراشان تکيه کنند .همان شب (نزديکيهاي صبح)در خواب سيدي را ديدم که به من گفت :ناراحت نباش :خداوند به تو پسري عطا خواهد کرد که نام او را بايد سلمان بگذاري .من هم نذر کردم که او را مؤذن واهل نماز وروزه کنم وبه سربازي فرستاده وشيريني پخش کنم .در اين دوران پدر سلمان به کار کارگري مشغول بوده وبا سختي ومشقت بسيار مخارج خانواده را تامين مي کرد .ودر ميان همسايگان واقوام داراي ارزش واحترام بودند وگه گاهي نيز مراسم روضه وقران خواني بانوان در منزلشان بر پا ميشد . دوران خردسالي سلمان در خانه وهمراه خواهرانش بود وبيشتر اوقات را با آنها بازي مي کرد وچون پدر مداحي نيز ميکرد ،کتابهاي پدر را بر مي داشته وبه خواهرانش مي گفته :من مداحي مي کنم ،شما هم گريه کنيد . در سال 1351 هنگامي که سلمان 2سال بيشتر نداشت ،باتفاق دايي خود به گردش رفته بود .در راه بازگشت وقتي از جلوي آهنگري رد مي شدند ،سلمان چکش بزرگ آهنگر را با خود کشان کشان مي بد وآهنگر ودايي از اين کار او مي خندند. شهيد سلمان ،اولين روز مدرسه را باتفاق خواهر بزرگ خود به مدرسه رفته است. دوران ابتدايي رادرمدرسه رشديه درشهر اردبيل به تحصيل پرداخته است. وضعيت تحصيلي شهيد در دوران ابتدايي ،بسيار عالي بوده وخواهرش نيز به او کمک ميکرده وسلمان هميشه سر وقت تکاليف خود را انجام مي داده است . رابطه سلمان با همکلاسي هايش بسيار صميمي بوده وهميشه به دوستانش مي گفته :هيچ وقت دعوا نکنيد وسعي مي کرد کساني را که دعوا مي کنند،آشتي دهد وتا وقتي که باهم روبوسي نکردند ،آنها را ول نمي کرد . در اين دوران (دوران کودکي ) اوقات فراغت شهيد با خواهرانش ودر منزل سپري مي شد .مادر شهيد مي گويد :سلمان تقريباً 7ساله بود که به او گفتم :پسرم من نذر کرده ام که تو مؤذن شوي ،پس در نمازت کوشا باش وبه مسجد برو .سلمان خيلي به مسجد علاقه داشت .يک روز مرحوم نصيري (معتمد محل )به او مي گويد :پسرم هنوز زود است که تو نماز جماعت بخواني .وبعد وقتي مي بيند که سلمان ناراحت شده مي گويد عيبي ندارد مي تواني بخواني وبعد هم سلمان اذان مي گويد ومؤذن مسجد مي شود . از گفته اطرافيان شهيد ،اين نکته را مي توان فهميد که سلمان پسري رئوف ودلرحم بوده است . خواهر شهيد مي گويد :روزي به سلمان پول توجيبي مي دهند تا براي خود خوراکي بخرد .خانه را به قصد خريد ترک مي کند وبعد از مدتي بر مي گردد وبازهم پول مي خواهد .از اومي پرسند با پولت چي کار کردي ؟سلمان جواب مي دهد ،مردي فقير را ديدم وپولم را به او دادم . خواهر به او مي گويد :نصف پولت را به او مي دادي وسلمان پاسخ مي گويد :آخر نصف پول من براي او کافي نبود ،براي همين همه پولم را به او دادم . خواهر شهيد سلمان مي گويد :هر وقت که من براي فقيران گريه مي کردم ،سلمان به من مي گفت :گريه نکن؛ وقتي تو گريه مي کني مثل اين است که ميله اي آهني بر سينه ام مي کشند. هنگامي که سلمان وارد دوره نوجواني مي شود به پدر در تهيه مخارج زندگي کمک ميکند وبه همين سبب ترک تحصيل مي کند . سلمان مدتي را در مکانيکي کار مي کند وپس از آن به اتفاق عموي خود به شهرستانهاي ديگر ،بار مي برده است ودر واقع شاگرد راننده بوده است. در دوران نوجواني ،شهيد سلمان بيشتر اوقات فراغت خود را به پايگاه مسجد مي رفت وعلاقه زيادي به وسينه زني در راه امام حسين داشته است وهنگامي که مادر از کبودي سينه هاي او ،بعد از بازگشت از سينه زني ناراحت مي شود ؛سلمان به مادر ميگفت :امام حسين (ع)ويارانش شهيد شده اند وآنوقت تو براي سينه هاي کبود شده من که در راه امام حسين بوده ،ناراحت مي شوي. شهيد سلمان موضوع جبهه رفتن خود را به يکباره پيش مي کشد وبراي اعزام به هنگ ژاندارمري مي رود ووقتي هم که پدر ومادر به او مي گويند که هنوز وقتي سربازي تو شده گوش نمي کند ومي گويد که اين سرنوشت من است . شهيد سلمان رابطه دوستانه محکمتري با خواهر بزرگ خود داشته ودر کارهاي خانه نيز کمک مي کرد .هنگامي که دري شکسته مي شد .درست مي کرد واگر در جايي ايرادي بود زود آنرا رفع ميکرد .در فرش شستن هم کمک مي کرد . شهيد سلمان با پسر همسايه (عبداله کريمي ) براي در آوردن سيب زميني به مزارع مي رفتند وپس از در آوردن ،باهم تقسيم مي کردند. در همسايگي خانه شهيد سلمان ،پيرمردي فقير زندگي ميکرده که سلمان او را بسيار دوست مي داشته وبه او مي گفته عمو چون تو پيرتر از پدرم هستي وکارگري هم نمي تواني بکني .هر وقت پولدار شدم نمي گذارم کم وکاستي در زندگي داشته باشي. از دوستان صميمي شهيد سلمان مي توان آقاي مير فاضل صفوي را نام برد که باهم به مسجد براي عزاداري مي رفتند ودر پايگاه مسجد باهم بودند وبعد از شهادت ايشان ،سلمان نيز به فکر رفتن به جبهه افتاد . شهيد سلمان بيشتر از همه پدرخود را دوست مي داشت وبه او احترام مي گذاشت. خواهر شهيد مي گويد :در آن زمان (سال 1357 وقبل از پيروزي انقلاب اسلامي ) جلساتي عليه رژيم پهلوي برگزار مي شد .وسلمان نيز براي رفتن به آن جلسات علاقه زيادي از خود نشان مي داد .وچون پدر مانع مي شد .به دور از چشم پدر مي رفت .و در موقع برگشت براي پدر سيگارمي خريد وآن را بهانه قرار مي داد تا پدر نفهمد. مادر شهيد مي گويد :شب قبل از اعزام سلمان بود وسلمان از پنجره اتاق به آسمان نگاه ميکرد وخيلي غمگين بود .از او پرسيدم :سلمان جان چرا غمگين هستي ؟جواب داد :مادر وقتي به آسمان نگاه ميکردم ناگهان برقي را در آسمان ديدم که از طرفي به طرف ديگر ميرفت .مثل اينکه نور خدا راديدم .مادر مي خواهم شب را با پدرم باشم .صبح که شده بود ،به خانه خواهر ش رفته بود وتمام کارهاي خواهرش را انجام داده بود وبعد از همه حلاليت خواسته وبه جبهه رفته بود . نظر شهيد در مورد جنگ اين بود که اين جنگ راه امام حسين است وبايد آنرا ادامه دهيم وتا جان در بدن داريم بايد جنگ کنيم .واگر قسمتي باشد در آن دنيا مير فاضل را پيدا خواهم کرد . شهيد سلمان به مادرش سفارش کرده بود که مادر انشاءالله در جنگ پيروز خواهيم شد .اگر هم من شهيد شدم ناراحت نشو وگريه نکن مي دانم که مرا دوست داري ،ولي ناراحت نباش ،چون خيلي ها شهيد شده اند که بهتر از من بوده اند . شهيد سلمان شجاع گيلانده ،در سه نوبت به جبهه اعزام شده بود .ومدت حضور او در جبهه 12 روز کمتر از دو سال بوده است .که يک بار هم مجروح شده بود . مادر شهيد مي گويد :خمپاره به سنگر شهيد سلمان افتاده بود وچون سقف سنگر هم از کاپوت ماشين درست شده بود ،سنگر خراب شده وآهن ماشين هم بر روي سلمان افتاده وسر سلمان را بريده بود وترکشهاي خمپاره هم به پشت وي اصابت کرده بودند. سلمان را در آنجا به بهداري برده وترکشها را در مي آورند وبعد التيام زخمها ،سلمان را به منزل آورديم . يکي از فرماندهان که نامش را به خاطر ندارند در مورد شهيد چنين مي گفته:شهيد سلمان را ديدم که 3 نفر از سربازان را که ميخواستند پادگان را به قصدفرار ترک کنند ،گرفته وبا زور دستان خود هر سه را نگه داشته بود وبه بازداشتگاه تحويل داده بود .شجاعت شهيد سلمان شجاع گيلانده مثال زدني بود . خواهر شهيد در اين باره مي گويد :غيرتمند بودن شهيد را دوست داشتم .هر وقت کسي مريض مي شد سلمان ناراحت مي شد وبه عيادتش مي رفت .ويا از ناموس ديگران در مقابل اراذل دفاع مي کرد . مادر شهيد مي گويد :تقريباً 20 روز بود که سلمان به جبهه رفته بود در آنجا بمباران شده بود. وعده زيادي زير آوارها مدفون شده بودند وسربازان از جمله سلمان در حدود 12 روز پشت سر هم ،اجساد را از زير آوار بيرون آورده بودند وبه خاطر همين فعاليتش بود که به سلمان مرخصي داده بودند لباسهايش خاکي بودند، همه را شستم ودوباره رفت. آقاي حميد نصيري (شوهر خواهر سلمان)مي گويد :سلمان براي مرخصي آمده بود وباهم با تاکسي من در شهر مسافرکشي مي کرديم ودر عين حال با سلمان صحبت مي کردم .از سلمان پرسيدم :آنجا چکار مي کني ؟گفت:آرپي جي زن هستم ودر همان شليک اول هدف را مي زنم واين را باخوشحالي خاصي مي گفت .باهم به خانه برگشتيم وفرداي آنروز قرار بود برود .خواهرش (همسر بنده )گفت :سلمان براي عروسيم بر مي گردي ؟سلمان يکباره ايستاد وبعد از چند ثانيه ،ماهي تابه اي را از آشپزخانه آورد وبه خواهرش داد وگفت :بزن تا من برقصم .چون ممکن است نتوانم بيايم ودر عروسيت شرکت کنم. همينطور که خواهر مي زد وسلمان مي رقصيد ،ناگهان مادر وارد اتاق شد وسلمان از خجالت و شرم ايستاد وديگر نرقصيد . خواهر بزرگ شهيد مي گويد :بعد از شهادت سلمان شبي در خواب ،سلمان را ديدم.از او حالش ر پرسيدم وگفتم در آنجا چه خبر است ؟ او به من گفت :پرونده خواهرم (يکي از خواهران شهيد سلمان) را به من داده اند درست 40 روز بعد از ديدن اين خواب همان خواهرم فوت کرد. مادر شهيد مي گويد :بعد از شهادت سلمان خيلي ناراحت بودم .روزي خواب ديدم که دو نفر سيد به همراه پسري سياه پوش به منزلمان آمدند .واين پسر سرش را آنقدر پائين انداخته بود که صورتش معلوم نبود وآن دو سيد هم جمالشان ديده نمي شد .جلو رفتم وخم شدم وبا دست به چهره پسر نگاه کردم .ديدم سلمان خودم است گفتم :سلمان اين دو که هستند جواب داد .مادر براي من ناراحت نشو واينقدر مرا صدا نکن .از آن دنيا به اين دنيا راه برگشتي نيست .اين دو يکي حضرت علي (ع)وديگري حضرت زينب (س) که از خواب پريدم . شهيد سلمان شجاع گيلانده در تاريخ 15/12/1367 در درگيري با کردها ي منافق ودر منطقه ديوان دره (سنندج) بر اثر اصابت گلوله به پا ودر پي آن سقوط به دره واصابت سر به سنگ به شهادت رسيد ودرگلزارشهداي بهشت فاطمه استان اردبيل به خاک سپرده شده . "روحش شاد ويادش گرامي باد "

 

خاطره

خاطره

۱۴۰۱-۴-۹ ۱۰:۴۰
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.