بچه ی سوم خانواده بود وقتی به دنیا آمد ریه هایش عفونت داشت و تا دوازده سالگی همه اش سرفه می کرد ولی وقتی کمی بزرگتر شد خود به خود خوب شد .همیشه با برادرش در کوچه فوتبال بازی می کرد در دبیرستان به دلیل علاقه ای که به کشتی داشت وارد این رشته ورزشی شد. او بچه ی آرام و مهربانی بود. تا سوم دبیرستان درس خواند و بعد از آن به تعمیر لوازم گازی منازل، مثل آبگرمکن مشغول شد و مدتی هم به کارگری مشغول بود. وقتی پا به جبهه گذاشت و شرایط آن منطقه را دیده بود آرزویش شهادت بود هیچ چیز دیگری هم از این دنیا نمی خواست. به نماز و روزه اش مقید بود. یارب مددی که گرم پا بگذارم هر آنچه نبردنی است جا بگذارم آن دم که گلویم العطش می خواند رخساره به خاک کربلا بگذارم ساعد باقری خورشید اگر چه سوگوارت مانده صد قافله نور از تبارت مانده هر چند که رفته ای، ولی یاس شهید قرآن و پلاک یادگارت مانده معصومه مهری
تصاویر
زندگینامه
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.